X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* آخرین روزهای سال... - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

سلام سلام. چه می کنید با بدو بدوهای اسفندونه ای؟ ما که تو اسفند مثل اسفند رو آتیش میپریم اینور اونور.

چهارشنبه رفتم خونه سیگما پمادمالیم کرد و رفتم لیزر و بسی درد کشیدم باز ولی میارزه بعدش بدیو بدیو رفتم خونه ماشین رو دادم سیگما که بره به جلساتش برسه. البته قبل از اینکه بره با هم شام خوردیم و سیگما رفت و من یه سری لباس ریختم تو ماشین و نشستم پای دیدن سریال آنام و وقتی تموم شد پاشدم خونه رو مرتب کردم و وسایل اضافه رو برداشتم که فردا کارگر میاد، چیز اضافه ای نباشه. همه عکسامونم برداشتم چون این بار کارگره مرد بود. لباسا رو از تو ماشین درآوردم و تو خونه رو مبلا و شوفاژا و پهنش کردم و قبل از 12 خوابیدم که صبح زود بیدار شم.

پنج شنبه 24 ام، 7.5 صبح بیدار شدیم و عکسای بزرگ عروسیمون که رو شاسی به در و دیوار بود رو برداشتیم و پیچیدیم لای ملحفه و بردیم گذاشتیم تو ماشین. لباسای دیشب هم خشک شده بودم و همه رو تا کردم گذاشتم تو کشوها و آقای کارگر اومد. صبحونه بهش دادیم و منم رفتم تو اتاق صبحونه خوردم و بعد یه لیست از شوینده های مورد نیازش گرفتم و پتوهامون رو گذاشتم تو جعبه هاش و بردم تو ماشین که ببرم خشک شویی. قبلش رفتم از سر کوچه همه شوینده هایی که خواسته بود رو خریدم و بردم دادم به سیگما و بعد پتوها رو بردم خشک شویی. بعدشم زنگیدم به گاما که میرم دنبالش که بریم آرایشگاه. طلاهامونم همه رو یه پک کرده بودم و بردم خونه مامان سیگما و دادم بهشون که وقتی کارگر داریم، طلا تو خونه نباشه. اونجا هم یه دور دیگه صبحونه خوردم با گاما و بعد حاضر شد و رفتیم آرایشگاه. اون قبلا اونجا موهاشو هایلایت کرده بود و راضی بود. این دفعه میخواست رنگ کنه. منم یه نمونه هایلایت نشونش دادم و گفتم میخوام رو بیس موهای خودم، لایت دربیاره. عکس رو که دید گفت دو مدل لایت داره، یکی با دکلره و یکی رنگ خالی. گفتم اوکی، این موهای من و این شما. دیگه فرآیند طولانیش شروع شد و آخرشم صدبار رنگساژ کرد. بعدش جلوی موهام رو کوتاه کرد و بعد هم یکی سشوار کشید و خودش موهامو فر درشت کرد و حالت داد و نتیجه واقعا رضایت بخش بود. البته تا اینجاش، بخش پرداختیش بد بود  گفت 750 میشه که دیگه چون اول گفته بود حدود 500-600، قبول کرد که 650 بگیره. زیاد بود ولی خوشگل شد موهام. دوسش داشتم. مادرشوهر هم زنگ زد که نهار بیا اینجا. منم از خدا خواسته، گاما رو که بردم برسونم، خودمم نهار رفتم اونجا و کلی هم گرسنه بودم. بعد از نهار یه کم با نینیشون بازی کردم و بعد رفتم رو تخت سیگما خوابیدم. سیگما هم بنده خدا با کارگر داشتن خونه تکونی می کردن. حتی توی کابینتا رو هم از اول چیده بودن! من نگفته بودم بهشون اصلا. خخخ. من یه کم خوابیدم و یه کم دیگه نینی بازی کردم. مادرشوهر و مادربزرگ کلی از موهام خوششون اومده بود و حال کردن. دیگه عصری خدافظی کردم و رفتم دنبال خرازی تا گل بگیرم واسه دوختن روی مانتوم. پیدا کردم چیزی که میخواستم رو و رفتم خونه. کارگر هنوز بود و اول قرار بوده که 2 روز بیاد، ولی گفت یه روز بیشتر نمیاد و واسه همین تا 10 شب موند. بهش شام هم دادم و بعدش سیگما برد رسوندش تا ایستگاهای خطی که بره کرج. ولی خونه تموم نشده بود و قرار بود بازم بیاد. همه مبلا وسط خونه بود و من دیدم سیگما هم کمردرد داره و شدیدا خسته شده، این بود که وقتی رفت خودم تنهایی مبلا رو کشوندم سر جاشون و یه حالت مرتب به خونه دادم. خیلی خسته بود سیگما، شامش رو هم دادم و با هم قسمت 7 سریال شهرزاد رو دیدیم و خوابیدیم.

جمعه 25 ام، 9 اینا پاشدیم و من رفتم سراغ بعضی از کارای مونده، مثل چیدن دکوریا و درست کردن یکی دوتا از کابینتا و سیگما هم رفت بیرون به کاراش برسه. دو سری غذا درست کردم و لباس شستم. آهنگای سوزان روشن رو گذاشته بودم و هی قر میدادم. سیگما سلمونی هم رفت و دیر اومد و من خوابیدم. قرار بود عصر با دوستامون بریم استخر که اونا گفتن نمیتونن بیان استخر و قرار شد بریم پیاده روی. رفتیم پیاده روی و 1 ساعت و ربع راه رفتیم و کلی هم گپ زدیم با هم و بعد اونا رفتن و ما رفتیم پردیس سینمایی باغ کتاب، فیلم بدون تاریخ، بدون امضا. قشنگ بود ولی خیلی ناراحت کننده بود خب.... وقتی اومدیم بیرون ساعت 10 بود و تازه میخواستیم بریم بی بی کیو واسه شام که دیدیم دیگه تو این ترافیکای شب عید خیلی دیر میشه، به جاش رفتیم باروژ. هوس چیکن استریپس داشتم که بجاش فیله استریپس سفارش دادیم. قبل از گرفتنش متوجه اشتباهمون شدیم و رفتیم که فاکتور رو عوض کنیم ولی نپذیرفتن! خیلی مسخره بود چون اونجا یه عالمه از چیکن و فیله استریپس آماده داشتن و واسه ما کار خاصی نکرده بود هنوز، ولی قبول نکرد. خوشم نیومد ازشون. البته فیله استریپسشم خوشمزه بود. با یه پیتزا خوردیم و رفتیم خونه و یه کم بعد خوابیدیم، ولی انقدر بد بود با شکم پر خوابیدن که، همش خوابای چرت دیدم 

شنبه 26 ام، صبح میخواستم با ماشین خودم برم سر کار که سیگما گفت میرسونمت. فکر می کردیم خلوت شده تهران ولی زهی خیال باطل. شلوغ تر از هر روز دیگه ای بود. خلاصه رفتم سر کار و بالاخره بسته های عیدانه مون رو دادن. تقویم شرکت، سررسید، سایه بون ماشین بالاخره پس از کلی انتظار و خودکار اینا توش بود. از طرف یکی از پیمانکارا هم واسم یه بسته آوردن که خیلی خیلی بهتر از شرکت خودمون بود. سررسید و تقویم رومیزی خیلی هیجان انگیز با کلی لوازم تحریر طوری و یه بسته آجیل تواضع! خیلی خوبن  بسی شاد شدم. با کلی بار با تاکسی رفتم خونه و قیمه رو گذاشتم رو گاز که بقیه مراحل پختش رو طی کنه. سیگما اومد و جشن پایان سالشون بود و پاداش گرفته بود. سررسید هم بهشون داده بودن. دیگه گیفتامو بهش نشون دادم و شامش رو دادم و باید میرفت جلسه شرکت جدید. رفت و من کته درست کردم و ماکارونی هم درست کردم که دو روز خونه نیستم تنوع غذایی داشته باشه. ادویه های قیمه رو هم زدم و دوییدم یه دوش 10 مینی گرفتم و نشستم پای آنام. وسطش دیدم نمیشه بشینم کلی کار دارم. رفتم غذاها رو بسته بندی کردم که یکشنبه که کارگر میاد بهش قیمه بده. خونه رو هم مرتب کردم یه کم که کارگر میاد آبرومون نره. فیلم که تموم شد موهامو سشوار کشیدم و بدو بدو هی کار میکردم. بالاخره 10.5 رفتم تو تخت و تا 11 بچه بالایی همش میدویید و درا رو میکوبید به هم! به سیگما زنگ زدم که به بابای بچه بزنگه که تمومش کنه! نمیدونم زنگید یا نه. ساکت شد و من دیگه خوابم برد تنهایی.

یکشنبه 27 ام، صبح با گیلی رفتم سرکار و به کارگر پارکینگ گفتم بشوره ماشین رو. خودمم رفتم نون خریدم چون قرار بود با بچه ها ساعت 10-11 چاشت بخوریم چون روزای آخره و مدیر قراره نهار بده، ولی ساعت 3 نهار میداد و میمردیم از گرسنگی. اون وسط یه جلسه رفتم و بعد رفتیم با بچه ها نون و پنیر و گوجه خیار بخوریم که زنگیدن که مدیرعامل کارت داره. هنوز نخورده برگشتم بالا و گفتن نه دیگه الان رفت تو جلسه! خلاصه برگشتم پایین ولی تقریبا دیگه تموم شده بود! یه چیزی خوردم و برگشتم سر کارم. اصلا هم حالم خوب نبود. شدیدا خسته بودم. خلاصه تایم نهار شد و رفتیم یه نهاری خوردیم! خیلی هم مسخره طور! بعدش برگشتم سر کارم و خیلی سرم شلوغ بود باز. حال و حوصله هم نداشتم. تا ساعت کاریم تموم شد زودی پریدم بیرون و رفتم گیلی تر و تمیز رو تحویل گرفتم و رفتم خونه مامانینا. از یه جا نزدیک مرکز خرید رفتم و بسی اون تیکه شلوغ بود. له شدم تو ترافیک. وقتی رسیدم اصن اعصاب نداشتم. تیلدا هم نبود خونه ماماینا. 10 مینی با مامی حرف زدم و دیدم نخیر، اصلا متوجه موهام نشده. تازه عکسشم براش فرستاده بودم. خودم بهش گفتم و گفت عه مبارک باشه و خوشگله و اینا. حرصم گرفت. بداخلاق هم بودم و خسته، رفتم یه کم خوابیدم. قرار بود دایی اینا شب بیان اونجا. دیگه کلی با مامی حرف زدم و بعدش بابا اومد. یه ساعتی حرف زدیم و شام خوردیم با هم ولی بابا هم کوچکترین اشاره ای به موهام نکرد! آخر خودم گفتم، کلی با دقت دیده، میگه عه؟ ولی من همیشه دوس داشتم تو موهات مشکی باشه  در این حد! خلاصه دیگه آنام دیدیم و بعدش من رفتم کلی موهامو سشوار کشیدم و ریختم دورم و دایی اینا اومدن. این زندایی من هم دقیییق. ولی خب کوچیکترین اشاره ای نکرد که! دختردایی هم! رفتن رو مخم اصلا  دیگه تا برن شد 11.5 و تا من بخوابم شد 12.5! اون طرف هم کارگر رفته بود خونمون و با سیگما داشتن خونه رو تمیز می کردن و تا همون 12.5 طول کشیده بود! (کارگره تازه ساعت 6.5 عصر اومده بود)

دوشنبه 28 ام اسفند هم که امروز باشه، من 6.5 صبح بیدار شدم و با ماشین بابا اومدم سر کار. به کارگر پارکینگ گفتم ماشین بابا رو هم حسابی بشوره. سرکت کلی خلوته، خیلیا نیومدن دیگه. عصری هم باید برم آرایشگاه برای اصلاح و ابرو! و چون نزدیک خونه مامانیناس بعدش میرم اونجا ولی کاش خیابونا خلوت باشه که بتونم شب زودتر برم خونمون. خیلی کار دارم. هنوز جای وسایل هفت سین رو نمیدونم کجاست! ماهی نخریدم نی نی شکلکفقط شانس آوردم که مامان برام سبزه سبز کرده و سیر هم بهم داد. سمنو هم قبلا داده بود که سیگما دخلش رو آورد. فردا صبح برم دنبال خرید این چیز میزا!

فکر کنم این آخرین پست سال 96 باشه. احتمالا اگه برسم تا فردا هی آپدیتش می کنم که روز آخر رو هم شامل بشه!

خب اینم از آپدیتش: عصر رفتم آرایشگاه و به نسبت شب عید بودن زود کارم تموم شد. 2 ساعته تموم شد. بعد رفتم خونه مامانینا و فقط مامان بود. بتا اینا رفته بودن خرید. دیگه ما یه کم کار کردیم و میخواستم برم خونه که بتا اینا اومدن. دلم خیلی واسه تیلدا تنگ شده بود. کلی بغلش کردم و شام خوردیم و بعدش مامانینا وایستادن به تغییر دکوراسیون و من رفتم که برم خونه. بار و بندیل زیاد داشتم و سبزه عیدم رو گذاشتم رو سقف ماشین و برگشتم بقیه بارها رو بیارم که یادم رفت سبزه رو و همینجوری رفتم خونه. وسط راه یه صدایی اومد ولی نفهمیدم چی بود. رسیدم خونه فهمیدم سبزه م بود که از رو سقف ماشین افتاده :( بسی ضد حال خوردم. دیگه خیلی خسته بودیم و زودی خوابیدیم در آخرین شب سال 96.

به همه شما دوستای خوبم سال جدید رو تبریک میگم. انشالله که پر باشه از شادی و موفقیت و حال خوش و به همه آرزوهای رنگی رنگی خوشگلتون برسید 

شکلکهای جالب و متحرک آروین

+ تاریخ دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1396ساعت 09:06 ق.ظ نویسنده لاندا 4 نظر>