X
تبلیغات
زولا
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* زلزله تهران + کنسرت حامد همایون! - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

زلزله شد که باز  داستانی شد ها. باید مفصل تعریف کنم چی شد. چارشنبه من که رفتم خونه، باز دیدم حوصله هیچ کاری ندارم، این بود که خوابیدم! نیم ساعت بیشتر نبود که خوابیده بودم که بابا زنگید و بعدشم سیگما اومد و هیچی دیگه، بیدار شدم. واسه شام، یه کم قرمه سبزی داشتیم که خوردیم و بعد من شروع کردم به دیدن بقیه فیلم رستگاری در شاوشنگ و سیگما هم رفتم بالکن جوجه کباب کرد برام. فیلم رو دیدم و بسی دوس داشتم، بعد هم با مامی تلفن حرف زدم و جوج زدیم بر بدن و یه کم به کارامون رسیدیم و بعد رفتیم دراز کشیدیم رو تخت. سیگما خوابش گرفت و من رفتم دسشویی که دیگه آماده خواب بشیم که یهو اون اتفاق افتاد. من تو دستشویی! حس لرزش کردم. لوستری هم دم دستم نبود که نگاه کنم ببینم تکون میخوره یا نه. سیگما یهو اومد گفت لانی زلزله س، بیا بغلم! منم دوییدم رفتم بغلش و سیگما داشت اشهد میخوند  خیلی ترسیده بودم. بهم گفت بدو برو حاضر شو که بریم بیرون. داشتم سکته می کردم. سیگما رو تخت خوابش برده بود و از لرزش زلزله بیدار شده بود. در این حد شدید بود. منم تو دستشویی قشنگ تکون خوردم! دیگه سریع زنگ زدم به مامانینا و گفتم برید بیرون، گفت ما تو حیاطیم. شما هم برید بیرون. یه سری وسایل جمع کردیم و دو تا پتو برداشتیم و من یه بسته الویه و یه کم نون و یه بطری آب هم برداشتم و رفتیم تو ماشین. سر کوچمون پارکه و همه مردم داشتن ماشیناشونو میاوردن کنار پارک، پارک می کردن. یه پسره اومد گفت خانوم چی شده؟ چرا همه مردم ریختن بیرون؟ گفتم زلزله اومده دیگه. گفت عه؟ کی؟ رستوران بود و اصلا نفهمیده بود. به بتا زنگیدم و اونم گفت که نفهمیدن و هنوز خونه بودن. منم داشتم بهش میگفتم که باید بیاین بیرون از خونه. ممکنه زلزله بزرگتری بیاد. بعدش ما ماشین رو بردیم کنار پارک و بماند که چقدر مردم بی اعصاب بودن. هی با هم دعوا می کردن. یه مرده اومد ماشینشو کنار ماشین ما پارک کرد. سیگما نبود و من تنها بودم تو ماشین. در من باز نمیشد. بهش می گفتم ماشینتو بردار در من باز نمیشه، انگار نه انگار!!! یه ربع طول کشید تا بفهمه که من میخوام بیام بیرون و حق نداره ماشین ما رو بلوکه کنه! خلاصه همه یه حالتی داشتن. دیگه سیگما گفت جلو در خونه خودمون جامون امن تره، ماشین رو بردار بیا اینجا. منم رفتم و جلوی خونمون پارک کردیم. کوچمون خیلی پهنه و خونمون شمالیه و خونه روبرویی هم ارتفاعی نداره. اینه که جامون خوب بود. همونجا نگه داشتیم و نشستیم. بعد هم رفتیم از ای تی ام سر کوچه پول گرفتیم که پول نقد داشته باشیم. همه همسایه ها بیرون بودن. یکیشون که با چمدون اومدن بیرون و رفتن اصفهان همون شبونه! من خیلی خوابم میومد. به سیگما گفتم بیا بخوابیم که آماده باشیم اگه شب زلزله اومد و دیگه نشد بخوابیم. حالا گوشیمم هیچی شارژ نداشت و نمیتونستم خبرا رو دنبال کنم. فقط فهمیدم که بتا اینا رفتن خونه مامانینا و همگی با هم تو ماشینن. گاما هم رفته بود پیش مادرشوهرینا. فقط من نتونسته بودم برم پیش مامانمینا . خیابونا هم قفل قفل بودن. تازه ماشین سیگما هم بنزین خیلی کم داشت و ماشین منم که نمایندگی بود. وسط حرف زدن سیگما خوابش برد. منم دیدم رو صندلی نمیتونم بخوابم، رفتم رو صندلی عقب با همون کاپشن دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو خودم و کله م. نیم ساعتی خوابم نبرد و بعد دیگه از ساعت 2 تا 8 صبح خوابیدم! البته وسطاش یه صداهایی میومد و یه ذره بیدار میشدم ولی باز زود میخوابیدم. سیگما بنده خدا کمرش درد گرفته بود رو صندلی و دوتا دزد هم تو کوچه دیده بود و دیگه خوابش نمی برد. گفت دو نفر صورتشونو با شال پوشونده بودن و یه چوب دستشون بود و داشتن میدوییدن سمت ته کوچه!!! خیلی ترسناک بوده. خدا رو شکر من خواب بودم. خلاصه ساعت 8 بیدار شدم و سیگما گفت بریم بالا. گفت همه همسایه ها خورد خورد رفتن بالا. ما هم رفتیم خونه و شدیدا نیاز به حموم داشتیم. چون شب هم مهمون بودیم (شب یلدا بود خیر سرمون!)، دیگه من رفتم حموم سریع و سیگما با حوله دم در منتظرم بود که اگه زلزله اومد سریع بپرم تو حموم. بعد از من هم سیگما رفت حموم و منم آماده بودم و کشیک میدادم. دیگه زودی حاضر شدیم و وسایل مورد نیازم برداشتیم. از نمایندگی زنگ زدن که زود بیاین ماشینتونو بگیرید. ما هم رفتیم گرفتیم و دیگه من رفتم خونه مامانمینا و سیگما هم رفت خونه مامانشینا که یه کم استراحت کنه و بعد بره کلاس ولی انقدر خوابش میومد که خوابیده بود و کلاس نرفته بود. کل تهران هم تعطیل بود. انقدرم هوا کثیف بود که نگو. برج میلاد از خیلی نزدیکش هم دیده نمیشد حتی. ساعت 10 رسیدم خونه مامانینا و تازه بیدار شده بودن و میخواستن صبحونه بخورن. 1 شب برگشته بودن خونه و همگی تو هال خوابیده بودن. دیگه کلی در مورد زلزله حرف زدیم. تیلدا نمیدونسته زلزله چیه. به مامانش گفته مامی داریم میریم زلزله رو ببینیم؟ بعدشم که خواستن تو هال بخوابن کلی خوشحالی کرده  البته بماند که به منم خوش گذشت که تو ماشین خوابیدیم واسه تیلدا توضیح دادم که زلزله چیه و دیگه هی میگفت خاله الان قراره زلزله بیاد؟ گفتم نه خاله، بیا دعا کنیم که نیاد. کلی دعا کرد که خدایا زلزله نیاد و خونمون خراب نشه و اینا. عشقولک من داره بزرگ میشه دیگه  راستی همون صبح هم فهمیدیم که بچه پسرداییم به دنیا اومده. حیف که پسر بود وگرنه اسمش میشد یلدا. 

بتا اینا یه سر رفتن خونه که وسیله جمع کنن و تیلدا نرفت و پیش من موند. منم مواظب بودم که اگه زلزله اومد تیلدا رو بزنم زیر بغلم و بریم بیرون. آخه خونه مامانینا طبقه اوله. پتو و خوراکی هم تو ماشین گذاشته بودیم هم ما و هم مامانینا. چادر هم بابا گذاشته بود تو صندوق عقب. واسه نهار بتا اینا اومدن و ظهر خوابیدیم. من که خیلی تخت خوابیدم باز. عصری که بیدار شدم زنگ زدم به آتلیمون و گفتم جون مادرت آلبوممون رو بده. گفت اسپرت اینجاست ولی عروسی دو ساعت دیگه میاد. گفتم میام اسپرت رو میگیرم پس. شب یلدا خونه قرار بود بریم خونه مامانبزرگ سیگما. رفتم آلبوم اسپرت رو گرفتم و رفتم خونمون. باد و بارون شروع شده بود و بالاخره یه کم داشت از آلودگی هوای تهران میکاست.  عکسامون عالی شده ولی خود آلبوممون (جنس و مدلش) اونی نبود که میخواستیم. قراره عوضش کنه. سیگما هم اومد خونه و حاضر شدیم و رفتم خونه مامانبزرگش واسه جشن یلدا. آلبوم عروسیمونم با پیک برده بودن خونه مامانینا. بالاخره بعد از یک سال و 4 ماه آلبومامون رو گرفتیم. آلبوم اسپرت رو بردم اونجا نینی بازی کردم و خوراکی خوردیم و شامیدیم و ورق بازی کردیم که باختیم و ساعت 11 پاشدیم خدافظی کردیم و رفتیم خونه مامان من. همه اونجا بودن شب. رفتیم و کلی آجیل ماجیل خوردیم و فال حافظ گرفتیم. کلی با کاپا بازی کردم. خیلی خوردنی شده. هی بهم میگه عمه لان. هی صدام می کنه باهاش بازی کنم. عشق خودمه. تیلدا هم یه کم حسودی می کنه، قشنگ معلومه. سعی می کنم با اونم کلی بازی کنم که حسودیش نشه. ولی باز تهش اینجوریه که اون بیاد بغل من و به کاپا فخر بفروشه. اونم میدوعه میاد. خیلی با مزه ن خلاصه. خونه مامی که رفتیم آلبوم عروسیمون رو آوردیم دیدیم و کاپا هم اومده بود میدید و هی می گفت عمه لان، هی منو نشون میداد تو عکسا و میگفت عمه. ای قربونش برم من که تونسته بشناسه. تازه یه عکس بچگیم هم رو میز خاطرات بود که اونم برداشته بود و گفته بود عمه لان. جیگر منه. خلاصه کلی بازی و شادی کردیم و ساعت 1.5 رفتن بچه ها و ما شب اونجا خوابیدیم پیش مامی و بابا. همگی تو هال جا انداختیم. مامان و بابا پیش هم و من و سیگما هم پیش هم. یه کم هوشیار خوابیدم و خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. 

جمعه اول دی، صبح من و سیگما و مامان خونه بودیم و کلی ریلکس کردم. لم دادم رو مبل و همش گوشی بازی کردم. مامان بنده خدا نهار درست کرد برامون و حتی نذاشت ظرفا رو بشورم. فیلم بیست و یک روز رو هم دیدیم با هم و ظهر مامی و سیگما چرتیدن و من نخوابیدم. بابا هم اومد از ییلاق و شیر بز رو ازش گرفتیم و رفتیم دادیم خونه سیگماینا. آلبوم عروسیمون رو هم نشونشون دادیم. بعدشم اومدیم خونه و من یه سری لباس ریختم ماشین بشوره و افتادم به جون خونه. خیلی به هم ریخته شده بود این دو سه روز. حسابی تر و تمیز کردم و شام خوردیم و بعد دشک آوردیم وسط هال انداختیم که تو اتاق نخوابیم. آخه کتابخونه داریم کنار تختمون. قرار هم گذاشتیم که اگه زلزله اومد، بدوییم بریم زیر میز نهار خوری که کنار دشکامون بود. 

شنبه 2 دی، صبح با سیگما اومدم سر کار. این مدت ماشین نمیارم که لااقل گامی در راستای آلوده تر نکردن هوا برداشته باشم. یه عالمه هم کار داشتم. دیگه فهمیدم کارامو باید بنویسم که یادم نره از بس زیاده. واسه هر روز، یه لیست "تو دو" دارم و یه لیست "دان!". عصری با تاکسی برگشتم خونه و باز دیدم دارم میمیرم از خواب. پریدم تو همون دشک که جمعشم نکرده بودیم و خوابیدم. یه ساعت بعد با التماس خودمو بیدار کردم که برم حموم، آخه فرداش میخواستیم بریم کنسرت. صبحشم یوگا. از حموم که اومدم با مامی تلفن حرف زدم و سیگما اومد. شام گرم کردم و آوردم خوردیم و بعد یه سری دیگه لباس شستم تیره ها رو و خونه رو جمع و جور کردم. بازم رو همون دشکا وسط هال خوابیدیم.

یکشنبه 3 دی قرار بود شب بریم کنسرت حامد همایون. واسه همین پالتو و چکمه م رو برداشتم و گذاشتم تو ماشین سیگما و سیگما منو رسوند کلاس یوگا. رفتم یوگا و بعدشم شرکت و کلی کار. رعنا آخر هفته میره از این جا و منو تنها میذاره  واسه مشکلاتی هم که واسش پیش اومده اینجا، هی میزنه زیر گریه. رفتیم نمازخونه و کلی واسم درد دل کرد و گریه کرد. منم دلداریش دادم.  عصری قبل از رفتن، رفتم نمازخونه و یه کم آرایش کردم و سیگما اومد دنبالم که بریم کنسرت. با گاما و شوهرش و پسرخاله های سیگما. من تو ماشین چکمه پوشیدم و وقتی رسیدیم نمایشگاه بین المللی، پالتوم رو هم پوشیدم و همون موقع گاما اینا اومدن. 1 ساعتی زودتر رسیده بودیم، رفتیم بالا و یه کلاب ساندویچ خوردیم تا شروع شه. خیلی عالی بود کنسرت. آهنگای آلبوم اولش رو که حفظ بودم و همه رو باهاش میخوندم. حال داد. بعدشم واسه شام همگی رفتیم بی بی کیو و همون همیشگی رو سفارش دادیم، استیک مرغ با سس قارچ. بسی خوش گذشت. ساعت 11 هم رفتیم خونه و باز همون وسط هال خوابیدیم!

دوشنبه 4 دی، سیگما گفت خوابم میاد و نمیبرمت. این بود که خودم گیلی رو برداشتم و اومدم سر کار. سیگما هم تا 10 خوابیده بود و بعد رفته بود شرکت! مدیرعاملی میره بچه م  . منم کلی کار کردم تا این لحظه و قراره بعد از کار برم دنبال مهتاب و با هم بریم خرید. میخوام واسه رعنا یه یادگاری طور بگیرم. احتمالا آویز ساعت بگیرم براش. 

زلزله ترسناکه، دعا کنیم نیاد...

+ تاریخ دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396ساعت 11:38 ق.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>