Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* هوای آلوده تهران... - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

داشتم می گفتم. سه شنبه عصر بدون ماشین میخواستم برم خونه مامانینا. اولین بار بود که از شرکت بدون ماشین میرفتم. بهشون هم نگفته بودم میام. رفتم خونه دیدم مامان و بابا نیستن و بتا و تیلدا لباس پوشیده نشستن تا داماد بیاد دنبالشون و برن خونشون. دیگه یه کم حرف زدیم و واسه تیلدا پاپ کرن برده بودم که خورد و اونا رفتن و من تنهایی دراز کشیدم رو کاناپه و تی وی هم روشن و گوشی بازی کردم. یهو ماماینا اومدن و فکر می کردن که بتا اینا خونه باشن، ولی من در رو باز کردم و بسی سورپرایز شدن. خخخ. دیگه تا 10 اینای شب بودم و بعدش به سیگما زنگیدم که من کی بیام خونه که گفت من تا 11.5 – 12 کارم طول می کشه. دیگه منم گفتم پس میمونم همینجا شب. 11 رفتم خوابیدم. 

چهارشنبه ساعت 7 بیدار شدم و کلی طول کشید تا اسنپ بیاد. واسه همین یه ربع تاخیر خوردم. کار هم بسیار کسل کننده بود و خیلی سخت گذشت بهم تا تموم شد. رفتم خونه و دلم کلی واسه سیگما تنگ شده بود. اومد و کلی گپ زدیم و لباس تیره ها رو شستم. شام آوردم با هم خوردیم و میخواستیم فیلم ببینیم که انقدر حرف زدیم وقت نشد. فقط دیگه آخر شب یه نیم ساعت از فیلم امتحان نهایی رو دیدیم و خوابیدیم. 

پنج شنبه ساعت 8 بود که بیدار شدیم و دیگه خوابمون نبرد. سیگما رفت دنبال هوشمند کردن کارت ملیش و من به گلدونای خوشگلم رسیدگی کردم و یه حموم مبسوط رفتم و حاضر شدم رفتم آرایشگاه. آرایشگاه مریم رفتم که حدود 1 سال بود نرفته بودم پیشش. کلی تعجب کرد. واقعیت اینه که هیچ جا ابرومو به خوبی مریم برنمیداره. واسه همین بازم برگشتم پیش خودش. انقدرم حال کردم از تمیزی بعد از ارایشگاه که. بعدش رفتم خونه مامانینا. بتا بهم گفت لاندا لاغر شدی؟ گفتم بله. دو کیلو. خیلی حال داد که فهمید. بعدش نهار خوردیم و یه چرت خوابیدیم و پاشدیم حاضر شدیم که قرار بود مهمونا بیان. یه دوره زنونه گرفته بود مامان، خانومای فامیل قرار بود بیان و صحبت کنیم صندوق خانوادگی راه بندازیم. البته فقط خانومانه. بماند که یه عده دبه کردن و گفتن مردا هم باشن. اگه مردا باشن من یکی که شرکت نمی کنم. دلم مهمونی دخترونه با لباسای لختی میخواد خب! خلاصه دیگه مهمونی خیلی خوب بود. کاپا هم نسخ خودم بود و هی میگفت عمه لان عمه لان. کلی باهام بازی کرد. مهمونا دیگه ساعت 8 رفتن و بابا و داماد و سیگما و داداش اومدن و شام خوردیم و کلی با کاپا بازی کردیم و با تیلدا هم، ولی تیلدا حسودی می کنه به کاپا  یعنی کلا به همه بچه ها. تو مهمونی هر بچه ای رو که بغل کردم بعدش اومد گفت من رو هم بغل کن  خدا به خیر کنه نینی جدید رو. اون شب یه بادکنک میذاشتم بالای کله م و چادر روش سرم می کردم و قدم دو متر میشد. باهاش میخندوندم همه رو  دیگه ساعت 1 رفتیم خونه و  خوابیدیم. 

جمعه ساعت 11 به زور بیدار شدیم. لباسا رو از رو بند برداشتم تا کردم گذاشتم سر جاش و سیگما هم آینه سرویسا رو تمیز کرد و حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر. کلی با نینی بازی کردم و نهار هم پدرشوهر واسمون کباب کوبیده خوشمزه درست کرد و خوردیم. بعد تا 5 اونجا بودیم و سیگما لپ تاپ پسرخالشو درست کرد و منم گوشی جدید باباش رو راه اندازی کردم و یه کم هم دراز کشیدم تا کار سیگما تموم شه. دیگه نزدیک 5 رفتیم که بریم خرید. هنوز واسه تولد سیگما هیچی نخریدم. رفتیم ارگ تجریش و ال سی باز نداشت شلواری که سیگما میخواست. کلی چرخ زدیم و نپسندید چیزی و یهو پیشنهاد داد که بریم شام بگیریم و بریم خونه مامانمینا. بسی ذوق کردم. رفتیم بی بی کیو و 4 تا استیک مرغ با سس قارچ گرفتیم و شریعتی رو اومدیم پایین تا بریم میرداماد و جیوردانو رو هم یه چک بکنه. و شد آنجه شد. شلواری که میخواست رو داشت دقیقا در دو رنگ. تازه آف هم خورده بود و هر کدوم حدود 70 تومن کم شده بود و جفتشو خرید سیگما. اول قرار بود از طرف خودم باشه، ولی مامان و بابا گفتن این از طرف اونا باشه، اینه که بنده هنوز هیچ کادویی براش نگرفتم و خودشم نمیدونه چی میخواد دیگه.از اونجا رفتیم خونه مامانینا و دور هم شام خوردیم و گپ زدیم و خوش گذشت. بعدشم شیر و ماست بز رو از بابا گرفتیم و بردیم خونه سیگماینا دادیم و رفتیم خونه خوابیدیم.

شنبه صبح 7:15 پاشدیم و با سیگما اومدم سر کار. رعنا کلی غصه ناکه از اینکه قراره بره. منم ناراحتم. هم دوستم میره و هم کلی کار جدید بهم سپرده میشه که نمیدونم از پسش برمیام یا نه  از اونور هم صبح بتا رفته بود تست آمنیوسنتز بده ببینه نینی سالمه یا نه. تستشم اینجوریه که از مایع درون رحم نمونه برداری می کنن (سوزن میزنن به شکم) و اونو میدن تست ببینن بچه سالمه یا نه. ایشالا که سالمه. حالا 48 ساعت استراحت مطلقه و یه هفته هم استعلاجی بهش داده نره سر کار. باید برم پیشش ولی امروز و فردا نمیتونم. دوشنبه میرم. شنبه یه جلسه رفتم و از ساعت 3.5 به بعد انقدر خوابم گرفته بود که نگو. اصلا نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم. از آلودگی هواست وگرنه خوابم تکمیل بود. عصری با تاکسی رفتم خونه. انقدر خوابم میومد که به محض اینکه رسیدم و دست و پامو شستم رفتم تو تخت و دیگه حتی گوشیمم چک نکردم و خوابیدم. با وجود سر و صدای بالایی خوابم برد! ساعت 8.5 سیگما اومد بیدارم کرد که شب خوابم ببره  البته خوب شد بیدارم کرد، کلی کار داشتم. چون یکشنبه میخواستم برم مهمونی. حموم رفتم و لباسای فردام رو آماده کردم و این وسط یه کته هم درست کردم که شدیدا کم نمک و بی روغن بود! سیگما جوجه و فیله کباب کرد و کلی ضد حال خورد از کته ی من :پی خواب بودم خب نفهمیدم چقد نمک زدم :پی بعد از شام واسش یه قهوه دبش درست کردم و با سوهان آوردم خورد و آشتی کرد  دیگه تا وسایل فردامو آماده کنم ساعت شد 12 و خوابیدم.

یکشنبه ساعت 6:25 بیدار شدم! با ماشین رفتم کلاس یوگا و بعدشم سر کار. یه جلسه 2 ساعته هم رفتیم و پوکیدم. بعد هم کلی کار و از رییس اجازه گرفتم که واسه ساعت 1.5 اینا بزنم بیرون. خونه دوستم خیلی به خونه خودمون نزدیک بود. این بود که گفتم استفاده کنم و اول برم خونه خودمون. رفتم خونه و قشنگ واسه خودم دوش بدون سر گرفتم و سر فرصت موهامو اتو کشیدم و لاک سرمه ای خوشگلمو زدم و با شال و شلوار سرمه ای، پالتوی قرمز جیغ و کیف و کفش مشکی رفتم خونه دوستم. 3 نفر قبل از من رسیده بودن ولی کی ها نیومده بودن هنوز. نینی دوستم تقریبا 1 ماهه س و خیلی ناز بود. کلی دوسش میداشتم. پول گذاشته بودیم همگی واسش یه تو گردنی از الی گالری گرفته بودیم و هر کی هم یه چیزی واسه نینی. من یه عروسک دایناسور مهربون گرفته بودم. گیفت نینی گرفتیم و گیفت یلدا هم از یکی دیگه گرفتیم و بسی ذوق کردیم. کلی گپ و گفت کردیم و خوش گذشت. تولد نوا بود و یه هفته بود که با شوهرش هماهنگ کرده بودیم واسه سورپرایز کردنش. یهو ساعت 6 بلند شد و گفت میرم خونه، میخوایم با فرهاد بریم بیرون تولد بگیریم. بچه ها ترسیده بودن که نکنه زود بره. من در جریان بودم که شوهرش قراره معطلش کنه تا ساعت 8. این بود که اون رفت و ما یه نفس راحت کشیدیم که لو ندادیم. خخخ. بعدشم من کفشمو درآوردم و یکی از رگای پام گرفت و چلاق شدم. یه کم دراز کشیدم تا خوب شد و بعد حاضر شدیم و رفتیم کافه رستوران. فرهاد کلی تزیین کرده بود اونجا رو و برف شادی و کلاه تولد و شمع هم گذاشته بود واسه ما. سفارش هم کرد که فیلم بگیرید و برف شادی بزنید رو سرش وقتی اومدیم تو. دیگه ما کلی استرس داشتیم که سورپرایز شه قشنگ، آهنگ تولد هم گفتیم کافه گذاشت واسش و وقتی اومدن، سیگما فیلم برداری می کرد و من برف شادی زدم. نوا کلی ذوق زده شد و اومد هممون رو بغل کرد. بعد هم کلی عکس انداختیم و کم کم شوهرای بقیه بچه ها هم اومدن و یه عروس و داماد هم داشتیم که اونا هم اومدن و کلی گپ زدیم. آقایون هم حسابی با هم دوست شدن و کلی حرف زدن. شام سفارش دادیم و من اسکالپ مرغ سفارش دادم که غذام از هم خوشگلتر بود. دیگه تا یه ربع به 11 گپ زدیم و من دیگه میخواستم برم که تازه یادمون افتاد کیک نخوردیم. هیچی دیگه تا کیک رو بیارن و بخوریم و بریم خونه ساعت شد 12.5. خخخ. تا بخوابم هم شد 1.

دوشنبه میخواستم دیر برم سر کار ولی 7.5 بیدار شدم و دیگه رفتم حاضر شدم. طرح زوج و فرد از درب منزل بود و ما هم جفتمون ماشینامون فرد . اسنپ گرفتم و دوبرابر شده بود هزینه ش. ولی خیابون کلی خلوت بود و زود رسیدم شرکت به نسبت. شب هم با تاکسی با دوستم رفتم خونه مامانینا از شرکت و قرار بود سیگما بره خونه ماشینو برداره و بعد بیاد خونه مامانینا. که زنگ زد گفت حال ندارم برم خونه، منم با تاکسی میام و شب با تپسی برگردیم خونمون. خخخ. فضای خونه خیلی خوب بود. بتا و تیلدا دو سه روزه اونجان. واقعا خوب بود که بودن پیش مامان و بابا. بچه آخر بودن این چیزاش بده که همیشه از ترک خونه یه عذاب وجدانی آدم داره. ولی وقتی بچه آخر نباشی، خیالت راحته که هستن پیش مامانتینا و تنها نیستن  تو این آلودگی ها هم که از خونه نباید برن بیرون، حسابی حوصلشون سر میرفت اگر نبودن. تیلدا هم کلی خوشحال و خوش اخلاق بود و کلی بازی کردیم با هم. شب هم تپسی گرفتیم برگشتیم خونه. تو یه روز فک کنم 50 تومن پول رفت و آمد دادیم   اینم از تهران آلوده! شب انقدر خسته بودم که نگو. هم کم خوابی داشتم هم آلودگی یه حس رخوتی بهم داده بود. ساعت 12 خوابیدم.

سه شنبه ساعت گذاشته بودم 7:20 بیدار شم و دیگه بیخیال یوگا هم شده بودم. 7:20 ساعت زنگ زد که برم سر کار ولی واسه اولین بار بلند نشدم و به خوابم ادامه دادم! یهو بیدار شدم دیدم یه ربع به 8 عه. زودی بلند شدم و حاضر شدم و 8:15 تو پارکینگ شرکت بودم! خیلی خوب بود که خلوت بود. یه ربع بیشتر تو راه نبودم! آلودگی هم داشت خفه م می کرد. انگار یه چیزی ته گلومه همش. مثل وقتی که تو کلی گرد و غباری. کلی هم عطسه کردم. خیلی یه جوری بودم. بی حال و کرخت! یه سردردی هم داشتم. دیگه بیخیال معده شدم و رفتم یه شیر خریدم خوردم. تو این آلودگی نه شیر میتونم بخورم نه هیچ لبنیاتی و نه هیچ مرکباتی! نمیرم یهو! عصری با ماشین رفتم خونه و یه ربعه رسیدم. خلوت بود رسما. فقط امیدوارم یه گندی نزده باشم، چون فقط فکر می کردم که اگه ماشینم فرد باشه میتونم تو طرح زوج و فرد همیشگی هم برم، حالا گویا محدوده طرح زوج و فرد همیشگی تو این روزا، تبدیل شده به طرح اصلی. اگه اینجوری باشه هم صبح و هم عصر جریمه شدم! خلاصه زود رسیدم خونه و سریع به مامان زنگ زدم که بعدش بخوابم و با زنگشون بیدار نشم. بعد از تماس هم رفتم خوابیدم. تا 8 خوابیدم و بعد سیگما اومد بیدارم کرد. گفت باز حموم رفتنش و سشوار کشیدنش و تلفن حرف زدنشم بیدارم نکرده. خخخ. خوابم سنگین شده حسابی. دیگه 8 پاشدم و غذاها رو گرم کردم و شام خوردیم. بعد هم وقایع روز رو واسه هم تعریف کردیم و چای و سوهان خوردیم. ساعت 10 هم سیگما با دوستاش قرار داشت که برن شرکت جدید و واسه کارشون جلسه بذارن. سیگما رفت و منم واسه خودم فیلم رستگاری در شاوشنک رو گذاشتم و نصفش رو دیدم. سیگما قبلا دیده بود و خیلی تعریفشو می کرد. این نصفشو که دیدم خوشم اومد. تا ساعت 1 شب هم بیدار بودم و بعد رفتم خوابیدم. خوابم هم نمیبرد خوب  سیگما هم ساعت 2.5 اومده بود خونه 

چهارشنبه 29 ام، که امروز باشه، ساعت گذاشته بودم 7:30 بیدار شم ولی 7 ساعت سیگما زنگ خورد و گفت قرار بوده ماشینمو ببره نمایندگی، سرویس 4000 کیلومتر. از شانس زوج و فردیش هم نمیخورد. ولی دیگه گفتیم نمایندگی نزدیکه و بره چکاپ بهتره، اینه که دل رو زدیم به دریا و رفتیم. من سر راه دم تاکسیا پیاده شدم و سیگما بردش نمایندگی. گفت پلیس هم نبوده تو راهش. ماشین رو گذاشته اونجا و خودش با تاکسی رفته سر کار. منم با اتوبوس و تاکسی اومدم سر کار. همون اول صبح هم با رییس جلسه داشتم و نشستم سر کارم دیگه. کاش امروز تعطیل بود. خیلی هوا کثیفه. شدیدا دلم میخواست امروز نیام سر کار، ولی نمیشه، کارام زیاده  حالا باز خوبه امروز چارشنبه خوشگله س 

یلداتون پیشاپیش مبارک 

+ تاریخ چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1396ساعت 04:53 ب.ظ نویسنده لاندا 0 نظر>