X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* چقدر تعطیلی خوبه - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

سلام. خوبین؟ این یه هفته درمیونایی که باید برم کلاس، کلا رشته امور رو از دستم درمیاره. یادم نمیاد دیگه چی کارا کردم اصلا. دوشنبه 22 آبان بیشتر به چک کردن اخبار زلزله گذشت. واسه شام هم فکر کنم گوشت چرخ کرده درست کردم که با اون همه لوبیاپلو بخوریم! سر کار کمک نقدی و غیر نقدی جمع می کردن واسه زلزله زده ها. کلی چیز میز جمع شد و با پولا هم رفتن کنسرو و پتو و خوراکی های خوب خریدن و چنتا کامیون فرستادن کرمانشاه.

سه شنبه کلاس یوگامون تشکلیل  نشد و عصری رفتم خونه مامانینا. بیتاینا از شمال اومده بودن و تیلدا سرما خورده بود. 

چهارشنبه عصر رفتیم خونه سیگماینا. خبر خاصی نبود. فقط اینکه سیگما دیر اومد و من خودم زودتر رفتم خونشون. شب هم زیاد موندیم و خیلی دیر برگشتیم خونه.

پنج شنبه صبح با سر و صدای همسایه بالایی! ساعت 7.5 بیدار شدیم و من واقعا اعصابم خورد بود. دیگه سیگما هی سعی کرد حالمو خوب کنه و بالاخره تونست. رفتیم با هم صبحونه حسابی خوردیم و بعدش سیگما رفت کلاس و من رفتم خونه مامانینا با بند و بساط که شب هم بخوابم اونجا. دیگه با مامی نهار خوردیم و بعدش رفتم تو اتاق دوست داشتنی و تاریک خودم کلی خوابیدم ظهر. قشنگ رفرش شدم. دیگه عصری بتا اینا اومدن و بعدشم سیگما و بعدشم داداشینا و دور هم پیتزای مامان پز خوردیم عالی. مامی دیگه به تکنولوژی پیتزا دست یافته، خیلی عالی میشن پیتزاهاش. بعدش دیگه من هی داشتم به کاپا یاد میدادم که بگه عمه و دریغ از اینکه یه بار بگه. هی میگفت بگو "لان" "دا". نمی گفت که. اصلا توجه هم نمی کرد. به جاش تیلدا هی می گفت به من بگو که بگم. اونم که بلده. به جاش کلمات سخت بهش می گفتم. قسطنطنیه و مترونیدازول و پردنیزولون و از اینجور کلمات  اونم میگفت همه رو  دیگه بتا اینا ساعت 12 رفتن و داداشینا هنوز بودن. وقتی تیلدا رفت من تازه تونستم با کاپا بازی کنم. هی میومد با زبون بی زبونی میگفت بیا دنبالم کن. کلی باهاش بازی کردم تا دیگه ساعت 1 شد و رفتن و من و سیگما همونجا رفتیم بخوابیم. بعدا کاشف به عمل اومد که کل هفته بعد، کاپا تو خونه راه میرفته و میگفته "عمه لانی، عمه لانی". ای قربونش بره عمه

جمعه صبح صبحونه مفصل خوردیم و سیگما رفت کلاس و من موندم خونه مامی. بعد از کلاسشم جلسه داشت سیگما. این بود که دیگه من حسابی ریلکس کردم. کل روز دراز کشیده بودم داشتم با گوشیم بازی می کردم!!! شنبه هم که قرار بود نرم سر کار دیگه کلی شاد بودم. رفتم حموم و دختر خاله مامی واسمون نذری کلی عدس پلو آورد. دیگه دوباره بتاینا هم اومدن و سیگما هم رفته بود نمایشگاه و شب باز اومد و دوباره دور هم بودیم. کلی هم ورق بازی کردیم و من و بتا، داماد و سیگما رو بازوندیم. کلی هم جرزنی و تقلب کرده بودن اونا! شب دیگه رفتیم خونمون خوابیدیم به این امید که بچه بالایی میره مدرسه و ما میخوابیم راحت.

شنبه 27 آبان، بین التعطیلین بود. مرخصی گرفتم که نرم و بمونم استراحت کنم. تا 11 اینا خوابیدیم و بعد از صبحونه سیگما رفت دنبال کارای بانکیش و من موندم خونه رو مرتب کردم و کلی لباس شستم و به گلدونام رسیدگی کردم. بعدش سیگما اومد و باهم نهار خوردیم و رفتیم هایپراستار. کلی لیست خرید نوشته بودم. خیلی چیزامون تموم شده بود. ولی از همون اول شروع کردیم به خرید چیزایی که تو لیست نبود البته انصافا همه لیست رو هم خریدیم. ولی آدم میره هایپر کلا تخلیه میشه برمیگرده. همینجوری چیزای الکی پلکی شد 400 تومن :پی بعدش برگشتیم خونه و سیگما رفت جلسه و من اومدم خریدا رو جابجا کردم و حاضر شدم که سیگما بیاد دنبالم بریم بیرون. یه شرکتی سیگما و دوستاش اجاره کردن که فعلا خالیه و وسیله نداره. قرار بود برن اونجا جلسه بذارن و من گفتم بگه بقیه دوستاشم بیان و تا صبح بازی کنیم. دوستاش واقعا آدمای سالمین. خلاف سنگینشون سیگاره، اونم فقط دو نفر! حالا من داشتم حاضر میشدم و آرایش می کردم و لباس مناسب هم تنم نبود یهو دیدم زنگ آیفونو زدن، آرشه! برداشتم میگم بله؟ میگه باز کن بیایم بالا! فکر کردم سیگما هم باهاشونه. کلی هم تو دلم بد و بیراه بهش گفتم که چرا به من خبر نداده اینا رو داره میاره بالا. پتو رو کاناپه بود و حوله هامون هم رو مبلا. دیگه دوییدم اینا رو برداشتم و بردم تو اتاق و سریع لباس مناسب پوشیدم و دیدم اومدن بالا در هال رو زدن. باز کردم دیدم آرش و سروش با هم اومدن تو! سیگما هم نیست. بعد من یه کم تو بهت و حیرت بودم. بهشون میگم قرار مگه شرکت نبود؟ میگه سیگما بهت زنگ نزد؟ (تو دلم گفتم اوه اوه. لابد شرکت کنسل شده گفته بیان اینجا!) گفتم نه چطور؟ گفت ما اومدیم دنبال تو. سیگما مستقیم میره شرکت! بعد همون لحظه تازه سیگما زنگ زده میگه برنامه اینه! گفتم بله آرش اینجاست، گفت الان. میگه اومدن بالا؟ قرار بود بیان دنبالت.  میخواستم خفه ش کنم یعنی! آرش و سروش واسه خودشون چیپس و ماست هم خریده بودن و نشستن به خوردن و واسشون اخبار ورزشی گذاشتم و خودم رفتم تو اتاق حاضر شدم و رفتیم شرکت! سیگماینا قبل از ما رسیده بودن. کاملا جا داشت که خونشو بریزم ولی خب نریختم دیگه پیتزا سفارش دادیم اسنپ فود بیاره از باروژ و اونا نشستن به جلسه. 4 تا از دوستای سیگما بودن. بعد از شام هم به جلسشون ادامه دادن تا ساعت 1 که بالاخره تموم شد و دیگه رفتیم سراغ بازی. استوژیت بازی کردیم و بعدشم کو (coup) بهمون یاد دادن که بازی جالبی بود و کلی بازی کردیم. تا 6.5 صبح بازی کردیم و دیگه داشتیم از خواب میمردیم، سریع متفرق شدیم و رفتیم خونه خوابیدیم!

یکشنبه 28 ام، شهادت امام رضا بود و تعطیل. ما هم که تازه 7.5 صبح خوابیده بودیم. تا 1.5 خوابیدیم. بعد دیگه بیدار شدیم و هیچی نخوردیم از بس از شب تا صبح چیپس و پفک و تخمه خورده بودیم! سیگما شوفاژا رو هواگیری کرد و بازشون کردیم. نشستیم با هم فیلم دیدیم و شیرموز خوردیم. بعد هم یه کم کار داشتیم که رسیدگی کردیم بهشون. دیگه من پاشدم غذا درست کردم. ماکارونی آشیانه ای داشتیم و هوس کردم درست کنم. خیلی خفن شد. بسی حال کردیم باهاش. بعدشم کلی فیلم دیدیم و لباسا رو از رو بند برداشتم و تا کردم گذاشتم سر جاشون و همه چیز مرتب و تمیز، زودی هم خوابیدیم. 

دوشنبه 29ام، هفته کلاسا بود. کل روز کلاس بودم و عصری رفتم خونه خزیدم تو تخت. خوابم نبرد ولی کلی گوشی بازی کردم. واسه فردا نهار سیگما از سبزی پلو ماهی خریده بودم و نصف نهار خودمم مونده بود و برده بودم. ماکارونی آشیانه ای هم واسه شام داشتیم. این بود که ریلکس لم دادم فقط. ساعت 7.5 سیگما اومد و گفت که با آرش قرار کاری دارن و وقت نمی کنه و اینا. گفتم خب بگو بیاد اینجا حرف بزنید. ساعت 8 بود. گفت میگم بعد از شام بیاد. دیگه دیدم خیلی دیر میشه و من 10.5 میخوام بخوابم، گفتم بگو شام بیاد. ماکارونی ها رو آوردم به عنوان پیش غذا و سبزی پلو ماهی هم آوردم واسه شامشون و کلی هم خوشش اومد آرش. بچه بی شیله پیله ایه. مامان سیگما اسفناج آماده هم بهم داده بود و بورانی اسفناجم براشون درست کردم. بعد از شام من رفتم تو اتاق دراز کشیدم و اونا تو هال حرف کاری میزدن. دیگه 10.5 ازشون خدافظی کردم که برم بخوابم. یه ربع بعدش هم رفت آرش و تازه اون موقع خوابم واقعی شد که پای سیگما خورد به ظرفای روی میز و کلی صدا داد و بیدار شدم. دیگه تا 1 خوابم نبرد 

سه شنبه 30 ام صبح رفتم یوگا بعد از 2هفته و بعدشم کلاس. عصر باز زود رفتم خونه و یه ربعی خوابیدم و استراحت کردم. بعد سیگما هم زود اومد و زود شام خوردیم و فیلم دیدیم با هم. ساعت 10 شب میخواست بره جلسه! من رفتم خوابیدم و اون رفت. بازم تا 1 خوابم نبرد!

چارشنبه 1 آذر خیلی بی اعصاب بیدار شدم. خوابم میومد همش. دیگه رفتم کلاس بهتر شدم. عصری ساعت 4 دیگه از وسط کلاس بلند شدم و تاختم به سمت خونه مامانینا. ترافیک هم خیلی زیاد بود. بسی خسته رسیدم و قرار بود بمونم اونجا یکی دو شب و صبح پنج شنبه با بتا برم غربالگری. که دیدم بتا خودش همون شب رفته بود سونوگرافی و اومد و گفت که به احتمال زیاد نینی دختره. ای جانم. میشه آبجی کوچولوی تیلدا. خودشونم واسشون فرقی نداره دختر و پسر. من میگم آدم حداقل باید یه دخترو داشته باشه. زندگی بدون دختر نمیشه. ولی خب پسر هم بدم نمیاد داشته باشم. دوتاش باشه خوبه. فقط دوتا پسر دوس ندارم :پی دیگه شب سیگما و داماد هم اومدن و من یه کم با تیلدا بازی کردم و شب همه رفتن و من خوابیدم اونجا. تیلدا دیده بود من میمونم میخواست بمونه ولی آخر دلش طاقت نیاورد و رفت. منم شدیدا خسته بودم و خیلی زود خوابم برد.

پنج شنبه 2 آذر ساعت 9.5 مامی بیدارم کرد که پاشو مگه نمیخواستیم بریم دنبال کارای کارت ملی؟ دیگه بدیو بدیو بلند شدم و حاضر شدیم و بتا هم تیلدا رو آورد خونمون و من و مامان و بابا و تیلدا، 4 تایی رفتیم دفتر پیشخوان دولت. قبلا اینترنتی ثبت نام کرده بودم واسه کارت ملی هوشمند و رفتیم که بقیه مراحل رو انجام بدیم. ولی تا شناسنامه مامان و بابا رو دید گفت عکساشون قدیمیه و قبول نکرد. گفت باید اول شناسنامه هاشون عوض بشه. هیچی دیگه بیخود برده بودمشون  دیگه اونا برگشتن خونه و من کلی نشستم تا دونه دونه کارام راه افتاد. عکس گرفت ازم و بعد اثر انگشتام و بالاخره تونستم ساعت 1.5 برم خونه. بتا هم اومد دنبال تیلدا و بردش و ظهر کلی تو اتاق تاریک عزیزم خوابیدم  خواب دونم پر میشه قشنگ اونجا. واسه شب همه رو دعوت کرده بودم رستوران به مناسبت سر کار رفتنم. همه هم دیر اومدن. حتی سیگما. 9 اومدن و حاضر شدیم و رفتیم باگت. داداشینا هم از اونور اومدن و رفتیم. اول میخواستم خونه مهمونی بگیرم ولی دیدم کاپا شدیدا خونه کثیف کنه و منم کل خونه م کرم و روشنه. بیخیال شدم دیگه. چون خانوم داداش هم از ایناس که نه تنها هیچی به بچه نمی گه و جلوشون میگیره که کثیف نکنه، بلکه خودشم با غذا راه میفته دنبال بچه و اونم نمیخوره و تف می کنه و اینم جمع نمیکنه! و اینجوری خونه سه سوته به گند کشیده میشه! این بود که ترجیح دادم بیرون دعوت کنمشون. :پی از اون ور هم بیتا (دختر خاله م) صفراشو عمل کرده بود و خاله گله کرده بود که شما هر وقت میاین مرداتونو نمیارین و فقط خودتون خانوما میاین، ما هم گفتیم اوکی پس بخوایم با مردا بیایم دیر میشه و 11 میایم. گفته بود اشکال نداره ما بیداریم کلا. دیگه ما هم بعد از رستوران همگی رفتیم ملاقات بیتا. دیدیم دوتا از دایی ها هم اونحان و دیر رفتن ما معلوم نشد. دیگه تا 1 خونه خاله بودیم و بعد برگشتیم خونه ماماینا خوابیدیم.

جمعه 3 آذر، سیگما رفت که بره کلاس و انقدر تو ترافیک موند که به کلاسش نرسید! لابد شلوغیای بلک فرایدی بود!!! بتا، تیلدا رو برده بود دکتر. مامان بهش زنگید که حال تیلدا رو بپرسه، شنید داره گریه می کنه پشت تلفن. من تو اتاق بودم. دیدم مامان میگه بیا ببین چی شده. قطع کرد. داماد تلفنو از بتا گرفته گفته بعدا زنگ میزنیم و قطع کرده. مامان هم بی حس طور نشسته بود رو صندلی! حالش بد شده بود. من سریع زنگ زدم و برداشت بتا. میگم بچه چی شده؟ میگه آمپول زد اینجا رو گذاشت رو سرش! کلی دعواش کردم. گفتم خجالت نمی کشی واسه آمپول گریه می کنی و مامان رو میترسونی؟ داشت سکته می کرد! داماد بعدش زنگ زد عذرخواهی کرد. اونم دعوا کردم که دیگه تکرار نشه این کولی بازیاشون  والا! خلاصه دیگه بابا هم اومد و نهار خوردیم دور هم و کلی گپ زدیم و قرار شد ساعت 4 با مامی بریم دیدن زندایی کوچیکه. شکمشو عمل کرده بود. میخواستیم بریم خونشون ملاقات. دیگه من همه وسایلمو برداشتم و شیر و ماست بز هم که بابا واسه نینی سیگماینا گرفته بود رو گذاشتم صندوق عقب و با مامی رفتیم خونه دایی. زندایی کوچیکه خوابیده بود (متولد 60عه، من اسمشو صدا می کنم جای کلمه زندایی، بنظرم حس صمیمیت بیشتر میشه اینجوری.) خیلی بنظر لاغر شده بود. دوتا زندایی دیگه هم اومدن و کلی گپ زدیم. بعد دیگه من میخواستم برگردم خونه خودم و قرار شد یکی دیگه از زنداییا مامانم رو هم برسونه تا نزدیکای خونه. من زودتر بلند شدم و رفتم خونه. فکر می کردم راه شلوغ باشه ولی خلوت بود. شب قرار بود بریم خونه سیگماینا ولی سیگما جلسه بود و منم دیدم نمیتونم اون همه شیر و ماست رو یه بار ببرم بالا بذارم تو یخچال تا سیگما بیاد. این بود که تصمیم گرفتم خودم زودتر برم خونه سیگماینا. ولی قبلش رفتم خونه و یه کم خونه رو مرتب کردم. دو روز و نیم خونه نبودم. لباسا رو هم ریختم تو ماشین و تایم دادم که ساعت 11 شستنشو تموم کنه و تا اون موقع برگردیم خونه و پهنشون کنیم. بعدشم رفتم خونه سیگماینا. به سیگما گفته بودم و زنگ زده بود که باباش بیاد کمکم. بنده خدا اومد و شیر و ماستا رو برد بالا. گاما اینا هم نبودن فقط بچشون بود. کلی باهاش بازی کردم تا اونا اومدن و یه ساعت بعد هم سیگما اومد. شامیدیم و ورق بازی کردیم. من و سیگما 6-0 عقب بودیم ولی تهش 6-7 بردیمشون. بسی حال داد. دیگه بدیو بدیو رفتیم خونه و تا رسیدیم شد 11:15 و لباسا رو ماشین شسته بود و پهن کردیم و لالا. معده درد گرفته بودم و خوابم نمیبرد. 1 خوابم برد.

شنبه 4 آذر، صبح نتونستم زود بیدار شم و دیرتر رفتم سر کار. 8:35 کارت زدم. (تا 8.5 بدون تاخیر میتونیم بیایم و از اونور بیشتر بمونیم).  چقدرم سرد بود. از پارکینگ شرکت تا خود شرکت یخ زدم. کل روز هم آبریزش بینی داشتم. معده درد هم داشتم  بعد از نهار هم حتی. خوب نبود کلا. فکر کنم از سیر غذای دیشب و نهاری که آورده بودم بود! دیگه عصری رفتم سمت خونه و سر راه رفتم عکس 3*4 مامان و بابا رو که خودم و سیگما فایلاشو درست کرده بودیم رو دادم چاپ کردن و بعد رفتم جعبه خام تی بگ بگیرم و خودم دکوپاژش کنم که نداشت و برگشتم خونه. واسه اولین بار نخزیدم تو تخت. سرد بود و لباس گرم و پاپوش پوشیدم و فیلم 50 کیلو آلبالو رو گذاشتم و شروع کردم به ورزش کردن که سیگما هم اومد. میوه خریده بود. میوه ها رو گذاشتم تو یخچال و 5 مین از فیلم رفته بود که زدم عقب از اول ببینیم و به سیگما هم گفتم بیاد ورزش، چون دوباره کمردرداش داره شروع میشه. یه کم با من ورزش کرد و رفت نشست (کلا خیلی ورزشکار طوریه و گیر میده هی میره باشگاه ولی تو خونه اصلا ورزش نمی کنه، باید درستش کنم ) خلاصه خودم شروع کردم و ورزشمو تقسیم کردم به سه بخش پرشی، وزنه طوری و کششی. اول گرم کردم و بعد پروانه زدم و کلی حرکات پرشی. بعدش یه ربع هولاهوپ زدم در حین فیلم دیدن و 80 تا کرانچ سینه رفتم و بعدشم یه کم حرکات کششی یوگا. فیلم رو دیدیم تموم شد و بعد شام خوردیم و گپ زدیم. ساعت 10 رفتم حموم تازه! هیتر برقی رو هم روشن کردیم چون خیلی سرد شده هوا. از فردا کاپشن میبرم اصلا. 

یکشنبه 5 آذر، تولد مامان عزیزمه. شب میریم اونجا. یعنی تا دقایقی دیگه راه میفتم. صبح رفتم یوگا، خیلی خوب بود. خدا کنه همت کنم و پابرجا بمونه کلاسم و هی برم. بعدشم کار و بار. خوب بود امروز. الانم اینو که چند وقته دارم مینویسم تموم کنم و با دوستم بریم سمت خونه مامانینا. شب میخوایم تفلد بگیریم واسه مامی.

آپدیت شد:

با ساحل رفتیم و تو راه کلی خندیدیم با هم. خیلی بامزه س این بشر. وسط راه رسوندمش و بعدش رفتم واسه مامان دمپایی رو فرشی طبی خریدم از مال خودم که پا درد نگیره وقتی راه میره. بعدم رفتم خونه. تیلدا نبود چون بتا مرخصی بوده و سر کار نرفته بود. دیگه اومدن و سیگما هم ساعت 8:15 با یه سبد گل رز قرمز اومد. واسه مامان خریده بود. شام خوردیم و تولد مامان رو جشن گرفتیم و کیک خوردیم و بسی حال داد. کادو هم پول دادیم. بعد هم اومدیم خونه. ماشین من بنزین نداشت و سیگما رفت بنزین بزنه و من خودم با ماشین سیگما اومدم خونه و کلی حال داد. بعد هم کلی بیدار موندم و با گوشی بازی کردم. رسما عقده تایم رست دارم

دوشنبه 6 آذر که امروز باشه، تا ساعت 11 خوابیدم. انقدر خوابم میومد که با هیچی بیدار نمیشدم. بعدشم سیگما جلسه داشت و رفت و من رفتم به گلهام سر زدم. تو بالکنیا حالشون خوب بود. میترسیدم سرما اذیتشون کرده باشه، ولی گل هم داده بود شمعدونیم. ولی گلای توی خونه خوب نبودن. آفت زدن و چقدرم دردسر داره بردن آفتشون شاید بیخیال نگه داشتنش بشم. الانم میخوام برم ورزش کنم و بعد هم به خودم برسم حسابی و دوش بگیرم و حاضر شم برم شرکت سیگما. شام هم قراره با دوستم بریم بیرون خانوادگی. کاش همیشه دوشنبه ها تعطیل بود

+ تاریخ یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1396ساعت 04:13 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>