X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* مهمونی بزرگ - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

بعد از سفر برنامه م شدیدا فشرده بود. از دوشنبه که رفتم سر کار، کلاس باید شرکت میکردم هر روز و کلی هم کار داشتم. یه جلسه هم با معاون مدیرعامل داشتیم خفن. من همش داشتم میدوییدم که به کارام برسم. کلی هم اضافه کار موندم. رسیدم خونه جنازه بودم. هیچ کاری نتونستم بکنم فقط چمدون رو خالی کردم. 

سه شنبه هم همین داستان بود. مجبور شدم کلاسام رو نرم و بریم پیش معاون مدیرعامل و جلسه خصوصی باهاش داشته باشیم. عصری رفتم خونه و سیگما هم زود اومده بود. قبل از من رسیده بود و با هم شروع کردیم تمیز کاری. جارو و تی کشید کل خونه رو و من آشپزخونه رو مرتب کردم و لباس شستم یه عالمه. نگفتم؟ آخه واسه 5شنبه کلی مهمون دعوت کردم. خانواده سیگماینا. مامانبزرگش، دوتا خاله هاش و زنداییش که تازه از آمریکا اومده. 15 نفر مهمون داشتم و هیچی وقت! قرار شد بخشی از غذا رو از بیرون بگیریم و واسه اینکه دستپخت خودم رو هم خورده باشن واسه اولین بار، سوپ معروفم رو درست کنم و قرمه سبزی معروفم رو هم درست کنم. ولی ترسیدم که قرمه سبزیم مثل همیشه نشه و وقت هم نداشتم، این بود که زحمتشو دادم به مامان. خلاصه واسه همین مهمونی بود که داشتیم خونه رو تمیز می کردیم. اون شب یه سری کرم کارامل درست کردم.

چهارشنبه کله سحر رفتیم پیش معاون و یه سری چیز رو باهاش چک کردیم و کاره رو تحویلش دادیم. دیگه من با خیال راحت رفتم سر کلاسام و عصری هم زود رفتم خونه به کارام برسم. شروع کردم به درست کردن سوپ و به طور همزمان کرم کاراملا رو از قالب درآوردم و یه سری دیگه درست کردم. دو سری هم ژله درست کردم و یه کم مرتب کاری. سیگما اومد و شام رفتیم خونه مامانینا که قرمه سبزی رو هم بگیریم ازشون. همسایه واحد کناری بنایی داشت خونمون و قرار شد من خونه مامانینا بخوابم که صبح زود بیدارم نکنن. سیگما اون شب برگشت خونه و من همونجا موندم و بسی حال داد. تا 2 شب با مامان و بابا نشسته بودیم حرف میزدیم. خواب دلچسب.

پنج شنبه صبح هم باز کلی با مامی گپ زدیم و بعد قابلمه قرمه سبزی رو گرفتم و رفتم خونه. شروع کردیم تمیز کاری. سیگما سرویس ها رو شست. من هر دو اتاق رو حسابی مرتب و گردگیری کردم. میز توالت رو کامل خالی کردم و دوباره چیدم. گردگیری کردم و همینجور میسابیدم. خیلی خسته شده بودم. تن درد هم داشتم. یه قرص سرماخوردگی خوردم و ساعت گذاشتم که 1 ساعت بخوابم. وقتی زنگ زد از یه خواب عمیق بیدار شدم. رفتم حموم و هنوز منگ خواب بودم و سیگما هم جای شامپو اینا رو عوض کرده بود، نتیجه این شد که مایع لباسشویی (که قبلا ریخته بودم تو ظرف خالی شامپوم و البته درش رو هم رنگ کرده بودم و جای خاص هم میذاشتمش) رو به جای شامپو زدم به موهام و دو دست شستم! آخر آخر حمومم فهمیدم ) دیگه اومدم بیرون و سیگما رفت سلمونی و من حاضر شدم و آرایش کردم و سیگما هم اومد و داشتم سالاد درست می کردم که زنگ زدن و مامان بابا و مامان بزرگ و زندایی سیگما اومدن. خیلی غافلگیر شدم. نه چای گذاشته بودم نه چیدن میوه ها تموم شده بود. سریع این کارا رو کردم و دیگه دونه دونه همه اومدن و منم هی داشتم پشت هم کار می کردم. اصلا نرسیدم برم پیششون بشینم. همون موقع جوجه کباب و برگ هم که سفارش داده بودم رسید. برنج رو سپرده بودم به مادرشوهر دیگه. نگفتم؟ هی میگفتن اذیت میشی یه کاری هم به ما بگو، منم گفتم من برنج واسه تعداد زیاد بلد نیستم، شما درست کنید. البته منظورم این بود که بیان خونه ما درست کنن ولی دیگه گفتن خودشون درست می کنن و میارن. منم از خدا خواسته کل مسئولیتش رو دادم بهشون. اردور رو کشیدم و ماست تزیین کردم و ژله ها رو درآوردم و خلاصه کلی هم سیگما و مادر و خواهرش کمک می کردن ولی باز وقت کم میاوردم همش. خلاصه میز رو چیدن و من فقط تونستم برم یه سر ببینم که مشکلی نداشته باشه. دیگه همه رفتن سر شام و همون اول که سوپ رو خوردن چقدر به به چه چه کردن. کلا این سوپم خیلی طرفدار داره. همش می ترسیدم این بار خوب نشه، ولی شد خدا رو شکر. تازه زندایی سیگما گفت باید دستور سوپتو بهم بدی، خیلی خوشمزه بود. خخخ. ذوق مرگ شدم دیگه. هنوز من داشتم کار می کردم. دیگه هی گفتن بیا خودتم شام بخور. رفتم سوپ خوردم یه کم. مهمون دوس داره صاحبخونه هم بخوره غذا که هم روش بشه و هم اینکه حس نکنه که چقدر کار ریخته رو سر یارو. خلاصه سوپ خوردم ولی هیچی دیگه نرسیدم بخورم. زودی ظرفا اومد و چیدم تو ماشین. چای هم دم کردم و دیگه یه کم رفتم نشستم پیش مهمونا. غذا که تموم شد خاله کوچیکه سیگما میگه فردا نهار بیاین خونه ما!!!! مگه خاله بازیه خب؟ الان اینجایید دیگه. اعصابمون ریخت به هم. سیگما گفت چه کاریه و نیایم دیگه و اینا، خاله ش گفت مهمونی رو میخواستم هفته پیش بگیرم ولی چون شما شمال بودین انداختم این هفته! دیگه مجبور بودیم بریم. زود پاشدن رفتن همه. قبل از 11 رفتن. چون هم خاله خونه ش کار داشت واسه مهمونی و هم نینی دیگه داشت اذیت میکرد، همه زود رفتن. ما هم یه کم جمع و جور کردیم و یه دور ظرفا رو گذاشتم ماشین شست. کمر و پاهام داشت میشکست از درد. دیگه همونجوری نصفه نیمه ول کردیم رفتیم خوابیدیم. 

جمعه صبح بازم همسایه بغلی بنایی داشت و نشد یه دل سیر بخوابیم. قرار بود سیگما یه کم کمکم کنه و مبلا رو بذاره سر جاهاشون و از این نوع کارا که هی گفت حالم بده فکر کنم شام زیاد خوردم. صبحونه که نخورد و هیچ کمکی هم نکرد. من ظرفا رو بردم سر جاشون چیدم و یه بار دیگه ماشین رو روشن کردم و قابلمه ها رو هم خودم شستم. حاضر شدم و سیگما بالا آورد. حالش بد بود. بعد میخواستیم نریم ولی رفتیم خونه خالشینا و سیگما اونجا هم لب به غذا نزد. حالشم خوب نبود و هی میرفت دراز میکشید. اصلا رفتنمون الکی بود! بعدشم رفتیم خونه حالش بدتر شد و رفت بخوابه که خوابش نبرد. هی گفتم پاشو بریم دکتر گفت نه خوبم! دیگه 9.5 شب شوهرخواهرش زنگ زد که من میام میبرمت دکتر گفت باشه!!!! منم شاکی شدم حسابی که من از عصر هی میگم و تو هی میگی نه، حالا تا اونا میگن میگی باشه. گفت نمیخوام به تو زحمت بدم آخه! گفتم آره خب شوهر خواهرت نزدیکتره بهت! خلاصه خیلی شاکی شدم. دیگه زنگ زد به اونا که نمیخواد بیاین با لاندا میرم! حالا تا نوبتش بشه ساعت شد 11. دلم میخواست خفه ش کنم که زودتر نیومده بود! دکتر گفت آنفولانزاست و شدیدا هم واگیر داره! سرم هم نوشت براش چون از صبح هیچی نخورده بود و فشارش 8 رو 6 بود! رفتیم سرم زدیم و تا بریم خونه شد 12. دیگه زود خوابیدیم.

شنبه من 10 رفتم سر کار. ماشین هم نبردم و برگشتنی یه تیکه رو پیاده اومدم که پیاده روی هم باشه. سیگما هم که 2 روز استعلاجی داشت. عصری بقایای خونه ترکیده رو هم جمع کردم و خونمون شد مثل قبل. نشستیم با هم فیلم دیدیم، نید فوراسپید. خیلی حال کردیم. 

یکشنبه ماشین رو که گذاشتم پارکینگ شرکت بهشون گفتم بشورنش. کارواش هم داره آخه. دیگه دسته گل شده بود ماشینم. بعدش با دوستم رفتیم پیاده روی پارک نزدیک شرکت. تا برسم خونه ساعت شد یه ربع به 8. زودی دوش گرفتم و سیگما هم اومد و از بقایای غذاها خوردیم و زود خوابیدیم.

دوشنبه بار و بندیل با خودم برده بودم که عصر بریم خونه خاله. سر کار قرار شد بریم نمایشگاه و با دوستام رفتیم. بعدشم رفتم خونه ماماینا و 4تایی خانوما رفتیم خونه خاله. بیتا موهاشو پسرونه زده بود. کلی گپ زدیم و خوش گذشت. بعد هم شام رفتیم خونه مامانینا.

سه شنبه هم باز کار و عصری با دوستم رفتیم پارک پیاده روی. خیلی خوبه. کاش بشه بریم هفته ای دو سه روز رو. دوباره تا برم خونه و دوش بگیرم شد 7.5. زودی شام خوردم و برنج سفید درست کردم واسه شام سیگما و نهار فردامون. سیگما اومد و یه کار کامپیوتری داشتم واسه بابا و تا انجام بدم شد 10! اصلا خیلی زود میگذره. به هیچ کاری هم نمیرسم شبا. جقدر سخته این مدل زندگی  شب هم از 10 رفتم تو تخت که بخوابم ولی تا 11 حرف زدیم و بعدشم همسایه تا 12 سر و صدا کرد و نشد بخوابم!!! 

جهارشنبه هم که امروز باشه از 6.5 باز بچه بالایی بیدار شد و دویید و نشد بخوابم. آخه چرا آدم 6.5 صبح بدوعه؟ من نمیفهم واقعا  صبح با یه اعصاب خورد اومدم بیرون. کلی تو ترافیک رانندگی کردم و رسیدم نزدیک شرکت دیدم اووه چه ترافیکیه. همونجا اشکام اومد... خسته شدم دیگه... بعدشم سر کار خیلی حواسم به کارم بود و گویا یه اتفاق مهم و جالب افتاده بود که همه دیده بودن جز من. بعد یه پسره کلی مسخره م کرد که ندیدم! بیشعور! کلی هم از دست اون حرص خوردم و کلا امروز شدیدا بی اعصابم. خدا بهمون رحم کنه تا آخر شب! اصلنم امروز حس چارشنبه خوشگله ندارم 

+ تاریخ چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1396ساعت 04:40 ب.ظ نویسنده لاندا 3 نظر>