Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* اولین سالگرد ازدواجمون - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

تابلوعه که من تا سرم خلوت میشه میام اینجا مینویسم؟ خخخ. الان واسه خودم یه دمنوش بابونه درست کردم و با انبه خشک شده خوردم. خب تعریف کنم. 

دیدین یه سال از عروسیمون گذشت؟ کلی نشستم برنامه ریختم که با این وقت کم، چی کار بکنم که هم خوب برگزار شه، هم به همه کارام برسم. خب گزینه اول حذف پختن یک شام رومانتیک و گزینه دوم حذف پختن کیک توسط خودم بود! میخواستم یه کیک فوندانت سفارش بدم خوشگل و عروسی طوری. ولی خب وقت نکردم. به جاش چی کارا کردم؟ 

گزینه بعدی خرید کادو بود. از یه ماه قبل هی به سیگما گفتم چی میخوای تا آخر گفت قهوه ساز واسه سر کار! دیگه هی دیجی گردی کردم و بهش گفتم یه مدل انتخاب کنه که نکرد. بعد تو این هیری ویری، یهو شرکت اومد یه هدیه بسی عالی داد، یه گوشی موبایل. تازه اسممون رو هم روش حک کرده بود و نمیشد فروختش. خودمم که گوشیم خیلی بهتر از هدیه بود و نمیتونستم بگیرم دستم. البته گوشی سیگما هم خوب بود خداییش، ولی خب این جدیدتره دیگه. این بود که در یک اقدام نمادین، جلوی دوستاش که باهاشون رفته بودیم بولینگ، بهش گفتم این گوشی هدیه سالگرد ازدواجمون به توعه  بسی هم استقبال کرد.

اولین قدم این بود که هفته قبلش خونه رو تمیز و مرتب کردیم و در طول هفته سعی کردم تمیز نگهش دارم. قدم بعدی انتخاب یه سری از عکسای دونفره مون بود که شنبه بعد از کار نشستم 14-15 تایی انتخاب کردم. بقیه روزام پر بود تا آخر هفته. ولی این وسط سه شنبه عصر یک ساعت خالی کردم و رفتم فروشگاه بادکنک فروشی! میخواستم بادکنک سبیل و لب و چنتا بادکنک هلیومی بگیرم ولی دیدم تا 5شنبه خالی میشه. همون سبیل و لب رو گرفتم و رفتم خرازی و کنف و گیره چوبی و جعبه فلزی عروس دومادی طور به عنوان جعبه کادوی گوشی خریدم. همه رو قایم کردم سیگما نبینه. بعدشم رفتم عکسا رو چاپ کردم.

چهارشنبه دانشگاه برامون جشن فارغ التحصیلی گرفته بود. از سر کار زودتر رفتم خونه و حاضر شدم و سیگما هم اومد و یه اسنپ واسه خودمون و یکی واسه مامی گرفتم که اونم بیاد جشن. جشنش زیاد خوب نبود. لباس که بهم نرسید، تکراری هم بود البته، واسه لیسانس هم همینو پوشیده بودم. از همه بهتر آخر مراسم بود که کنسرت علیرضا قربانی بود. بسی چسبید. بعد هم مامی رو بردیم خونمون و دور هم بودیم. وقت نشد کاری کنم.

پنج شنبه 2 شهریور، سالگرد ازدواجمون بود. اولیش. صبح که سیگما مامانش رو برد آزمایشگاه و من بعد از مدت ها صبح تنهایی رو تخت ولو شدم و کلی خوابیدم. بعد تیپ زدم و خونه رو مرتب تر کردم و سیگما اومد گفت بپوش بریم خرید کادوت. خب من یه نیم ست فیروزه داشتم که بسی دوسش می داشتم. دلم دستبندشم میخواست. رفتیم همون مغازه ای که سیگماینا ازش خریده بودن، دقیقا ست با سرویس من دوتا دستبند داشت که یکیشو انتخاب کردم و بسی دوسش میدارم. خیلی حال داد که زود خرید کردیم. رفتیم خونه نهار خوردیم و یه قسمت سریال عاشقانه دیدیم و خوابیدیم. سیگما چون کم خوابیده بود گفت من ظهر زیاد میخوابم و نمیرم باشگاه (قرار بود وقتی میره باشگاه من تزیین کنم خونه رو) بعد از اینکه تلاشام واسه بیرون کردنش نتیجه نداد، بهش گفتم آخه من میخوام تزیین کنم. گفت خب من زیاد میخوابم، در اتاق رو ببند و تزیین کن. خخخ. همین کار رو کردم. کنف رو به دیوار چسبوندم و ازش کنفای ریز تر آویزون کردم و عکسا رو با گیره چوبی بهش وصل کردم. میز رو با دسته گل خشک شده عروسی و حلقه هامون تزیین کردم. ریسه لامپ های کوچیک رو روشن کردم دور مبل. بعد هم نشستم پای باد کردن بادکنکای سبیل و لب. وای که چقد طول کشید. با تلمبه دستی باد میکردم. دستم نابود شد. پشت بازو درآوردم رسما. خخخ. نیم ساعت تمام داشتم باد می کردم و خب صدا هم داشت. سیگما بیدار شد، بهش گفتم 5 مین دیگه هم بمونه تو تخت و بعدش بیاد. و بالاخره تموم شد. سیگما اومد دید و بسی کیف کرد. دونه دونه عکسا رو تماشا کرد و ازش پرسیدم که یادته کی بود؟ همه رو یادش بود. کلی ذوق کرد و خودمم. بهش گفتم تابلو رو از پشت عکسا برداره و به جاش عکس اسپرتمون رو زدیم به دیوار. بعد هم رفت دنبال کیک. سپردم یه کیک عروسی طوری بگیره. یه کیک سفید گلدار گرفت بسی ناز. ولی خب المان دو نفره ای نداشت. خودم دوتا جوجوی آبی کوچولو داشتم که گذاشتم رو کیک و بسی عاشقش شدم. خب من لباس عروسیم رو نگه نداشته بودم. بهتر. تو خونه که نمیشد پوشیدش. به جاش یه پیراهن سفید خیلی ناز داشتم که پوشیدم و سیگما هم کراوات زد و کلی عکس انداختیم با هم. بعد بدو بدو جمع کردیم رفتیم رستوران تا نبسته بود. 11 رسیدیم. شام دبشی زدیم بر بدن و راه افتادیم به سمت ییلاق! نصف شبی. کیک رو هم بردیم که اونجا با ماماینا و بتاینا بخوریم. ولی خب متاسفانه کیک تا اونجا آب شده بود  ولی مهم نبود. مهم این بود که جشن سالگرد ازدواجمون از اون چیزی که فکر می کردم بهتر شد. خیلی بهتر شد. هم کلی استراحت کردیم و الکی خسته نکردیم خودمون رو.

+ تاریخ دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 04:56 ب.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>