X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* خیلی روزانه! - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

شنبه 10 ام، عصر پلو یونانی درست کردم. واسه اولین بار! خوشمزه شد. دوس داشتیم. ولی خب بقیه شب خوش نگذشت.
یکشنبه سر کار دعوت شدیم به یه همایشی تو یه هتلی! و خیلی خوب و مجلسی بود. نهار هم مهمونشون بودیم و بسی خوش گذشت. عصری قرار بود برم خونه ماماینا. اولین باری بود که تنهایی با ماشینم میرفتم. هنوز واسه ماشین اسم نذاشتم. شاید گیلی خوب باشه. اسمشو اینجا میگم گیلی. به خاطر رنگش. بادمجونیه ولی میگن گیلاسی. پس اسمشو میذارم گیلی. خلاصه من و گیلی دوتایی رفتیم خونه ما. تیلدا و بتا هم بودن. سیگما هم اومد و رفتیم آتلیه پیاده. پیاده روی هم شد. ولی کار خاصی انجام نداده بود و ضایع شدیم. تو راه یه پایه بلند واسه سشوار خریدیم تا از این بلاتکلیفی دربیاد. بعدشم کلی با تیلدا بازی کردیم و حال داد. شب 11 رفتیم خونه و بدیو بدیو لالا.
دوشنبه سر کار جالب بود. یه جلسه دو نفره با خانوم همکار داشتیم و یه کم چیز میز دیگه دستم اومد. عصری رفتم خونه 45 مین خوابیدم. خیلی خسته بودم. بعدشم حموم رفتم و سیگما اومد و رفتیم خونه اونا.
سه شنبه تو شرکت کلاس داشتم از صبح تا عصر. خیلی خوب بود. کلی یاد یونی افتادم. چقدر این درسا رو دوس داشتم. بعدش بدیو بدیو رفتم خونه گیلی رو گذاشتم و رفتم دکتر پوست. دستام اگزما داره. کلی گفت مراعات کنم به هیچی دست نزنم و حتی یه قاشق هم نشورم! حتی با دستکشای لاتکس هم. گفت زیرش دستکش نخی بپوش! هیییی. مجوز لیزر موی زاید همه جا رو هم گرفتم. خخخ. واسه ناخنام هم ویتامین خفن داد تقویتشون کنم. گفتم کلی هم آزمایش ویتامین د و کلسیم و این چیزا نوشت. میخوام برسم به خودم حسابی. بعد تو راه خونه دوتا بستنی نون خامه ای با شهرزاد 2 رو خریدم و اومدم خونه و سیگما هم رسید همون موقع. بساط شهرزاد بینون راه انداختیم با بستنی و کلی میوه. بعدشم چنتا تیکه از فیلم عروسیمون رو دیدیم و بسی خوب بود. زندگی کارمندی شده قشنگ. از 11 کارهای قبل از خوابم رو شروع می کنم و دیگه قبل از 12 میخوابم.
این روزا صبحا زود میام که به ترافیک نخورم. اینجوری باشه باید یه کم خواب عصر رو هم اضافه کنم به زندگیم. کمبود خواب میارم!

چارشنبه هم هیچ خبری نبود. واسه اولین بار از شرکت غذا گرفتم که بدک نبود. ولی تهییجم هم نکرد. جوجه کباب خشک بود! میخواستم روزایی که از شرکت غذا میگیرم پلویی نباشه چون همه روزای دیگه پلویی میبرم. ولی خب عملا خوراکش راضیم نکرد. چارشنبه عصرا که میرم خونه میخوابم، چون شب قرار نیس زود بخوابم. واسه شام هم سیب زمینی با گوشت چرخ کرده درست کردم و با نون خوردیم. یه سری هم کرم کارامل درست کردم واسه بتا. فردا مهمونی داره.

پنج شنبه نهار خونه بتا دعوت بودیم. صبح پاشدم یه دور دیگه کرم کارامل قلبی درست کردم و حموم رفتم و دو سری لباس شستم و حاضر شدم با گیلی رفتیم خونه بتاینا. حس استقلال خاصی داره ماشین داشتن و هی با سیگما هماهنگ نکردن! البته این حس رو خونه بابا داشتم کامل! خونه بتا لباسام رو هم پوشیدم و بعد خاله اینا و زنداییا و دخترداییا اومدن. بتا واسه نهار زرشک پلو با مرغ، جامبو، سالاد تن ماهی و چاینیز درست کرده بود. خوش گذشت دور هم. کلی گفتیم و خندیدیم. کاپای عزیزم رو هم بعد از حدود 3 هفته دیدم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. خلاصه تا عصر بودیم و همه رفتن. رفتم خونه ماماینا و صبر کردیم تا سیگما هم اومد و همگی رفتیم ییلاق. قرار بود بتا اینا و داداشینا هم بیان. مامان اونجا واسمون پیتزا پخت. یه پیتزای گنده با خمیر نون بربری. عالییییی شد. یه خروار پیتزا خوردیم! من خیلی خوابم میومد. هنوز داداشینا نیومده بودن ولی من رفتم کلی خوابیدم. 1.5 ساعت خوابیدم تا اومدن. کاپا جیگرم هم بود. انقدر ذوق کردن با تیلدا که نگو. کلی بازی کردن و 2.5 رفتیم که بخوابیم ولی این دو تا خوابشون نمی برد و انقدر گریه کردن که نگو. تا صبح همینجوری صدای گریه شون میومد! آخرش 9 بیدار شدیم از دستشون. اصلا کم خوابی طول هفته م جبران نشد. ولی خب شیرینن. خوش میگذره باهاشون. استخر بادی گنده ای که برای تولد تیلدا گرفته بودم رو آب کردیم توی بالکن و تیلدا و کاپا با ما خانوما همگی رفتیم تو آب! خیلی بزرگه استخره. بسی حال داد. ولی خب این نق نقوها کم خواب بودن و هی نق میزدن. بعدش سیگما رفت که بره دنبال شیر بز واسه بچه گاما و این جوجه ها خوابیدن و ما هم یه چرت خوابیدیم ساعت 1 ظهر، قبل از نهار! بعد از نهار هم شلم مشت بازی کردیم که من و سیگما با اختلاف 1500 تا بردیمشون! بسی حال داد. بعد همه میخواستن برن باغ، ولی ما دیگه راهو به مقصد تهران کج کردیم و کلی به ترافیک برون شهری و بعدم درون شهری خوردیم و نابود شدیم. الان من رفتم حموم و به دلیل اعصاب داغونم که خود سیگما هم دلیلش بود، اعلام کردم که شام نه میخورم و نه درست می کنم. بسی هم بی اعصابم این لحظه، دلم میخواد بخوابم تا صبح. ولی خوابم نمیاد! دیگه برم ببینم چی کار می تونم بکنم.


+ تاریخ جمعه 16 تیر‌ماه سال 1396ساعت 09:46 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>