X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* لاندا مارکوپولو می شود. - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

این هفته که گذشت خیلی خوب بود. هر هفته 5 روز کاره و 2 روز استراحت، این هفته برعکس بود. 2 روز کار و 5 روز استراحت. البته من قصد داشتم 4شنبه هم بیام سر کار ولی خب نشد. حالا تعریف می کنم.

دو روز اول هفته که رفتم شرکت. شنبه روزه بودم ولی همچین معده دردی گرفتم که رفتم غذا خریدم و روزه م رو شکستم. دو روز آخر رو روزه نگرفتم. کلا هم 15 تا تونستم بگیرم. خوبه همینش هم. دوشنبه عید فطر نهار خونه مامانبزرگ سیگما دعوت بودیم. رفتیم اونجا و خوب بود. دور هم خوش گذشت. عصرش رفتیم خونه و حاضر شدیم و رفتیم ییلاق. نینی سیگماینا به لبنیات گاوی حساسیت داره و از ییلاق براش شیر بز میگیریم. هر دفعه هم پیدا نمیشه و چندتا لبنیاتی سر میزنیم تا پیدا کنیم. بالاخره براش پیدا کردیم و رفتیم ییلاق پیش مامان و بابا. قرار بود فرداش دوستامون بیان و اکیپی بریم نزدیک لفور، هفت آبشار تیرکن. آرش و سحر و پریسا. همون اکیپ قدیمی. سه شنبه صبح اومدن و ماشینشون رو پارک کردن و با ماشین ما، 5تایی رفتیم. بسی دور بود. نزدیک شیرگاه. حدود 4 ساعت از تهران فاصله داشت. کلی بگو بخند کردیم و بالاخره رسیدیم. حدود نیم ساعت یا 40 دقیقه پیاده روی داشت تا آبشارا. رفتنی سرپایینی بود ولی سخت بود. زانوام دیگه داشت درد میگرفت. هوا هم بی نهایت گرم و شرجی و مزخرف بود. بالاخره رسیدیم به آبشارا و کلی شلوغ بود. تونستیم اونور رودخونه یه جای خلوت پیدا کنیم و زیرانداز انداختیم. بساط جوجه برده بودیم. ما دخترا گوجه اینا رو آماده کردیم و سیگما هم جوجه ها رو کباب کرد و زدیم بر بدن. بعدش دیگه کلی گپ زدیم و یه سر هم من با پسرا رفتیم زیر آبشار. البته نه دقیقا زیرش. دیگه خیس نشدم. ولی خوب بود همونش هم. برگشتنی ولی راه بسی صعب العبورتر. هر چی میرفتیم نمیرسیدیم و سربالایی هم بود و من قلب درد گرفته بودم حتی! خیلی حالم بد شده بود. تو راه برگشت هم به یه ترافیک حدود 1 ساعت خوردیم و دیگه بسی ضد حال. البته سخت نگذشت اصلا. انقدر چرت و پرت می گفتیم میخندیدیم که نگو. کلی هم خوراکی خوردیم. ثانیه ای بی خوراکی نبودیم! ترکیدیم رسما. گرم هم بود و کولر زده بودن و من باز استخون درد گرفتم. کمرم هم درد گرفته بود. خلاصه ساعت 10.5 شب رسیدیم نزدیکای ییلاق و دیدیم که اووووه. تا تهران بسی ترافیکه. ما که میخواستیم شب بمونیم ییلاق و صبح از اونجا مستقیم بیایم تهران و برم سر کار. ولی دیدیم انقدر ترافیکه بچه ها رو تعارف کردم بیان خونه ما (خونه ماماینا یعنی). دیگه قبول کردن و من کلی سرزده طور مهمون بردم واسه مامان. 10 مین قبل رسیدنمون زنگیدم بهشون گفتم با بچه ها داریم میایم. حالا انقدر خورده بودیم قصد خوردن شام نداشتیم ولی فکر کن مامان جلو مهموناش شام نذاره! و خیلی شانسی هم دو مدل خورش داشتیم! خیلی شیک و مجلسی میز شام چید برامون مامان. پریسا و سحر که از همون دبیرستان عاشق قرمه سبزی های مامان بودن. آرش هم کلا خورش بادمجون دوس داره و با خورش مامان هم خیلی حال کرد و کلی تشکر کرد. خوب بود که خوب برگزار شد. شب هم قرار شد سیگما و آرش تو اتاق من و سیگما بخوابن و ما سه تا دخترا هم تو اتاق بتا اینا (بتا اینا نیومده بودن). مامان و بابا هم تو اتاق خودشون خوابیدن و ما 5 تا رفتیم تو بالکن ورق بازی کردیم و تا 4 صبح. بی نهایت حال داد. محدودیت حرفی گذاشته بودیم رو بازی و کلی جذابش کرده بود. خیلی خوش گذشت. بعدش هم نیم ساعتی تو رختخواب حرفیدیم دخترا و بالاخره خوابیدیم. صبح من زودتر بیدار شدم و بچه ها 10. مامان برامون نیمروی رسمی درست کرد و با شیر گرم ارگانیک و البته بقیه مخلفات صبحونه روستایی طور باحالی شد. بعدشم با بچه ها رفتیم باغ ما، که هاپوهامون رو ببینن. سحر عاشق حیووناس. انقدر خوب بود با سگها که. کلی حال کردم و کلی ذوق کرد. میگفت امروز بهش بیشتر از دیروز خوش گذشته حتی. دو ساعتی پیش سگا بودیم و دیگه بچه ها گیر دادن که میخوان برن تهران. هر چی گفتم واسه نهار بمونید نموندن و برگشتن. خودمون رفتیم خونه و نهار خوردیم و از شدت خواب بیهوش شدیم. عصری وقتی بیدار شدیم جهیدیم به سمت تهران و رفتیم خونه. دوش گرفتم و یه کم استراحت کردم و سیگما کاراشو بیرون انجام داد و 10 اومد خونه و گفت بریم خرید! واسه پنج شنبه که قرار بود با فامیلا بریم میگون، لباس ورزشی بخریم. 11 شب رسیدیم بام لند، کنار دریاچه چیتگر. مرکز خرید و مرکز تفریحیه که تازه باز شده. ولی خب اون ساعت شب بسته بود. اسکل شدیم ولی به گشت و گذار ادامه دادیم. همه برندها اونجا شعبه دارن. حالا ایشالا یه بار تایم بهتری بریم ببینیمش. یه فودکورت ساحلی بود که خیلی توجهمون رو جلب کرد. ساعت 12 شب بود. اصلا قصد شام خوردن نداشتیم ولی جذبش شدیم. رفتیم تو و دیدیم کوبابا و تومو سرویس میدن تو این فودکورت. رفتیم تو بخش ساحلی طورش نشستیم و کلی آهنگای ترکی گذاشته بودن و حس ترکیه به آدم دست میداد. یه عرایس از کوبابا و یه لازانیا از تومو سفارش دادیم. مزه هاش خوب بود ولی حجمش بسی کم بود. موقع حساب کردن دیدیم به جای عرایس واسمون پیده آورده بوده و وقتی اینو گفتیم پول اون غذا رو بهمون پس دادن. هر چی هم گفتیم حالا مهم نیست و نمیخواد ولی پس دادن! جالب بود. بعد دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم و از اتوبان خرازی (ته همت) داشتیم میومدیم خونه که یهو یه پرایده توجه من رو جلب کرد. یه ترمز کرد و خواست لایی بکشه که جلوش پر بود (سبقت از راست داشت میگرفت احمق) و یه چپ و راست کرد و نتونست کنترل کنه و عمود شد به اتوبان و هی لیز میخورد. من مثل چی ترسیده بودم. گفتم الان میخوره به ما و جیغ میزدم! تازه داشت چپ هم می کرد که نکرد و عمود به گاردریلای کنار اتوبان خورد به اونا و اگه بیشتر عقب میومد به ما هم میخورد. سیگما هی میگفت نگران نباش من هندل می کنم. کلی اومد اینورتر و بالاخره اون به ما نخورد و جستیم از خطر. من انقدررررررررر ترسیده بودم که نگو. یه کم که گذشت تازه زدم زیر گریه تا یه کم بهتر شد حالم. مثل بید داشتم می لرزیدم. از دماغم دراومد تفریحاتم!

پنج شنبه صبح بلند شدم دو سری لباس ریختم تو ماشین و خونه رو مرتب می کردم. عصر قرار بود بریم دنبال ماماینا و بریم لواسون. اون وسط بدیو بدیو آرایشگاه هم رفتم و دوش گرفتم و سیگما اومد و وسیله جمع کردیم و رفتیم دنبال ماماینا و زدیم به دل جاده لشگرک. پسرخاله هام دعوتمون کرده بودن به صرف شام و صبحونه و نهار جمعه. خوشم اومد از جاشون. 50 نفر بودیم. کل فامیلا. خیلی خوش گذشت. پسرا بساط قلیون هم راه انداخته بودن. ما زیاد اهل دود نیستیم. من که کلا از هر دودی بدم میاد. سیگما هم فقط گاهی (مثلا ماهی یه بار) پیپ میکشه و سالی 4-5 نخ سیگار! البته اونجا یه کم قلیون کشید. منم چند پک زدم که دیدم دارم سردرد میگیرم و بیخیال شدم. کلی آهنگ گذاشتن و همه پیر و جوون ریختیم وسط و رقصیدیم. خیلی خندیدیم. پسرخالم همه رو به زور میبرد وسط یه قری بدن. مامان و بابا رو هم حتی :) خلاصه بسی خوب بود. بعدشم شامیدیم و کلی گپ زدیم. من بیچاره سخت ترین شب تقویمم رو داشتم و اینا گفتن که دستشویی توی ساختمون خرابه و باید ته باغچه میرفتیم دستشویی!!! خونه دوبلکس بود و خانوما بالا خوابیدن و آقایون بالا. 4 ساعت کلا خوابیدیم و 7.5 صبح بیدار شدیم. خیلی جالب بود حس سحرخیزی دسته جمعی. کلی طول کشید تا ظهر شه. کلی ورق بازی کردیم و کلی خاطره بازی کردیم. خیلی خندیدیم به خاطرات ملت. خوراکی بازی هم کردیم کلی و نهار مبسوط زدیم و برگشتیم تهران سریع که به ترافیک نخوریم. ما نخوردیم ولی بقیه که دیرتر اومدن خوردن. رفتیم خونه ماماینا و یه چرت زدیم تا 5 بشه و بریم آتلیه. بیش از 10 ماه از عروسیمون گذشته و ما هنوز آلبوم و فیلممون رو نگرفتیم. رفتیم اونجا و آخرین تغییرات آلبوم رو هم گفتیم و تسویه کردیم و اولین نسخه از فیلم عروسیمون رو گرفتیم. بسی ذوق. بدیو بدیو رفتیم خونه و سیگما رفت واسه ماشینم دزدگیر بندازه و من حموم و خالی کردن ساک های این مسافرتا و مرتب کردن خونه شلووووغ. شام هم درست کردم بعد از مدتها. سیگما اومد و شامیدیم و با شیر نسکافه نشستیم پای فیلم عروسیمون. واااااییی. یادش بخیر. چقدر خوب بود همه چی. با فیلممون حال کردیم. البته هنوز یه جاهایی واسه تغییر داره ولی در کل حال داد. یادم رفته بود اصلا چی به چیه. خخخ. نصفش موند واسه امشب. بسی ذوق دارم بازم براش.

امروز صبح خیلی خنگ بازی درآوردم. برنامه نریخته بودم که چند باید بیدار شم و اینا. الکی دیر بیدار شدم و حدود نیم ساعت دیر رسیدم. تازه نزدیک بود پارکینگ هم پر بشه! اولین روزیه که میشه خورد و اومدم سر کار. خخخ. کلی با خودم چیز میز آوردم. یه بطری شیر هم خریدم و گذاشتم تو یخچال که هی برم بخورم. روزی دو لیوان. دتوکس لیمو تخم شربتی هم آوردم با کلی خوراکی سالم هیجان انگیز. خخخ. مثل نخورده ها! قراره جام میزم عوض شه. هنوز نشده. از فردا میرم یه جای بهتر میشینم. امشب هم واسه اولین بار پلویونانی درست کردم. خسته هم شدم. سخته آدم بعد از 9 ساعت کار بیاد خونه شام درست کنه ها.

بقیه فیلم عروسی رو هم ندیدیم امشب. خستگیه و هزار و یک دردسر!

+ تاریخ شنبه 10 تیر‌ماه سال 1396ساعت 10:02 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>