X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* خوشحالم. بیدارم. - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

و شد آنچه شد....

با هم حماسه ساختیم. حماسه بدبخت نشدن....

اینا رو فردای انتخابات نوشته بودم. ولی تو این یه هفته وقت نشد پست رو تکمیل کنم. من خیلی خوشحالم که روحانی رییس جمهور شد و اون یکی نشد! که اگه میشد میخواستیم فرار کنیم از کشور............

روز پنج شنبه قبل از انتخابات تولد گرفتم واسه دوستام. بعد از بچگی دیگه نگرفته بودم تو خونه. 5 تا از دوستای دبیرستانمو دعوت کردم خونه و براشون پیتزا پختم واسه اولین بار. سوپ شیر و دسر کارامل هم که جز جدانشدنی مهمونیامه. جامبو و سالاد سیب زمینی هم درست کردم براشون. کلی رقصیدیم. کیک خوشگلمو خوردیم و عکس انداختیم. بعد کلاس آموزش میکاپ دوستم گذاشت واسمون و تا شب با هم بودیم. بسی خوش گذشت.

جمعه هم که داشتیم حماسه میافریدیم همش شب هم تا 3.5 بیدار موندیم که رایمون رو ردیابی کنیم و فرداش باز کله سحر بیدار شدیم و زل زدیم به تی وی. خبر خوش که رسید بعدش یه دل سیر خوابیدم

این هفته بسی سرم شلوغ بود. همش دنبال کارای مدرکم بودم. یکشنبه رفتم دانشگاه دنبال بقیه کارهای فارغ التحصیلیم. تز صحافی شده م رو به کتابخونه تحویل دادم و تو سایت هم آپلود کردیم. با همه جا هم تسویه حساب کردم و دیگه قرار شد کاراش انجام شه. این وسط به یه گیر و گوری هم خورد که دیگه دادم دست خودشون. من دیگه حوصله پیگیری حضوری ندارم

بعدش قرار بود با دوستان بریم تفریح. با ماری که خونشون نزدیکمونه، تپسی گرفتیم و رفتیم هایلند. سحر هم اومد و قرار بود بهمون مشاوره خرید لوازم آرایش داد. بعدش سه تایی رفتیم سینما آزادی و مهتاب و پریسا منتظرمون بودن. کلی خوراکی خریدیم و رفتیم فیلم " نهنگ عنبر 2". خندیدیم ولی زیاد دوس داشتنی نبود. موضوع هم که نداشت الحمدالله. برگشتنی هم 4تایی باز تپسی گرفتیم. خیلی باحاله که خونمون اومده نزدیک این دوستام و میتونیم بیشتر بپوییم با هم. شب رفتیم خونه سیگماینا.

دوشنبه قرار بود مامان بیاد خونمون. انقدر بهش اصرار کرده بودم که تا من نرفتم سر کار، یه روز خودت بیا خونمون. با مترو اومد و قرار شد برم دنبالش. قبل از تماسش رفتم کلی آلبالو خشکه و آلو جنگلی خریدم. مامان عاشق ترشیجاته. رفتم دنبالش و بعد هم کباب ترکی خریدم و اومدیم خونه. نهار زدیم و کنار هم دراز کشیدیم و کلی حرف زدیم. یه چرت هم خوابیدیم. عصر هم نشست خبری روحانی رو دیدیم. آقای روحانی البته. خخخ. بعد دیگه هر کار کردم مامی نموند و بابا هم نمیومد و قرار شد ببرمش که یهو سیگما اومد. مامان یه کم دیگه هم واسه سیگما نشست و بعد بردمش مترو رسوندمش. خیلی بده که خونه هامون انقدررررر دوره اون شب سیگما تب و لرز کرد و حالش خیلی بد بود. سوپ بهش دادم و ساعت 10 شب خوابید و فرداش 1 ظهر بیدار شد!

سه شنبه با مامان قرار استخر گذاشته بودیم و بلیط داشتیم و باید میرفتیم. حال سیگما رو پرسیدم و دیدم بهتره و بهم نیازی نداره، این بود که رفتم دنبال مامان و اول تیلدا رو بردیم گذاشتیم مهدکودک و بعد دوتایی رفتیم استخر با مامان. یه سانس بودیم و بعد رفتیم تیلدا رو برداشتیم و رفتیم خونه. سیگما هم عصر اومد پیشمون و حالش خوب شده بود. اما باز شب که رفتیم خونه، تب و لرز کرد. مثکه از این ویروس جدیدا!!! گرفته بود. تب و لرز و گلاب به روتون اسهال ماهگرد 9ممون هم بود که ماس مالی شد. سیگما مریض بود

چهارشنبه باز بهتر شده بود. بدیو بدیو رفتم آرایشگاه و بعدشم مدارکمو پرینت کردم و سیگما منو رسوند محل کار آینده و باز بخشی از مدارکم رو تحویل دادم. بعد بدیو بدیو رفتم دانشگاه و سی دی پایان ناممو تحویل دادم. بعد بدیو بدیو رفتیم تست روانشناسی فردی دادیم. جایزه واسم بستنی سوهان میهن خرید که بسی دوسش میداشتم. سهم اونم خوردم شب هم خونه سیگماینا. خخخ. زیاد چتریم خونه مامانا، نه؟

5شنبه تولد تیلدام رو جشن گرفته بود بتا. البته 2 هفته ای مونده، ولی به خاطر ماه رمضون زودتر برگزارش کرد. حالا تو این هیری ویری، من باید نسخه آخر مقاله م رو هم میدادم که دیگه استاده سابمیت کنه! کشت من رو انقدر ایراد گرفت. 8 ماهه دفاع کردم، هنوز مقاله م مونده! تو کل این تعطیلات بین دفاع و سر کار نرفتن، همش استرس این مقاله لعنتی بود. البته من نذاشتم لاندا خانوم زیاد استرس بکشه. تازه دو ماهی هم بود که مقاله رو داده بودم استاد و فکر می کردم تمومه و شاد بودم. تا اینکه 2 هفته پیش باز حالمو گرفت. خلاصه دیروز همه ی هم و غمم رو گذاشتم تا تمومش کنم و شد آنچه شد 2 تموم شد و من بالاخره تونستم به کارای تولد تیلدا برسم. دسر کارامل درست کردم و کادوهاش کادو کردم. بتا خودش از طرف ما کادوهای تیلدا رو خریده بود. از طرف من و سیگما یه استخر خیلی گنده آب و توپ که البته تو خونه نمیشه گذاشتش. مجبوریم ببریم ییلاق ازش استفاده کنه. از طرف مامانینا یه میز تحریر مخصوص نقاشی. چیز باحالی بود. از طرف اون یکی مامانبزرگش اسکوتر و خودش و داماد هم یه ماشین شارژی خیلی گنده خریده بودن براش. بسی حسادت برانگیز بود. کاش منم بچه بودم خب شب عمه ها و عموش و کل خانواده ما رفته بودیم تولدش. تم تولدش دورا بود و خودشم بسی خوشحال. با دختر عمه هاش و کاپا اینا بازی میکرد. کادوهاشم که دید دیگه خدا رو بنده نبود. از ماشینشم دیگه پیاده نمیشد و باباشو مجبور کرده بود با کنترلش، فرمونشو هدایت کنه و اینا رو راه ببره. سه نفری سوار ماشین شده بودن تو خونه کلی هم خوردیم و ترکیدیم.

و امروز... دیر بیدار شدیم. بعد رفتم گل و گلدون بخرم و بیام گلکاری راه بندازم. یه مغازه بود که نداشت همه چیزایی که میخواستم رو. فقط ازش بیلچه خریدم که بهم انداخت! داد 10 تومن، در حالی که عصرش با سیگما رفتیم باغ گل که بقیه چیزا رو بخریم، همین بیلچه 5 بود! دزدن ملت! دوتا گلدون دیگه خریدم واسه پشت پنجره آشپزخونه. یه صورتیشو داشتم، یه بنفش و یه آبی هم خریدم. دستکش و قیچی باغبونی و سه تا گلدون گل هم خریدم. یه دونه ساناز صورتی و دوتا ابرآبی. انقدر خوشگلن. بعدش بدیو بدیو رفتیم تیراژه واسه خرید مانتوی اداری. کلی گشتیم و دو تا مانتوی کرم و یشمی خریدم واسه اداره. (تو پرانتز بگم که دوس دارم به محل کارم بگم اداره. آخه اون موقع ها که بچه بودم، همیشه میگفتیم بابا رفته اداره و اداره رفتن واسه من یه آرزو بود یه جورایی. حالا این شرکت هم توش چنتا اداره داره. واسه همین دوس دارم بگم میرم اداره ) خسته و کوفته اومدیم خونه و من شروع کردم به درست کردن املت! بله شام اول ماه رمضون املت درست کردم! سحری هم قرار نیست بخوریم. البته املتم سوسیس هم داره. و اینکه هم قرمه سبزی ظهر درست کرده بودم و هم 3 وعده چلوگوشت داریم آماده، ولی دارم احتکارشون می کنم واسه روزای بی افطاری ضمن اینکه گوجه فرنگی ها هم داشت کپک میزد! بعدشم سیگما رو راهی خواب کردم و خودم بیدار موندم تا سحر شه :))) تصمیم دارم این مقداری از ماه رمضون رو که هنوز کارم شروع نشده، شب بیداری کنم. (بقیشم نمیدونم چه خاکی به سرم کنم ) البته الان شدیدا خوابم گرفته. برم یه چیزی بخورم و بخوابم


+ تاریخ شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1396ساعت 02:14 ب.ظ نویسنده لاندا 1 نظر>