X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* یک روز با مزه - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

کم کم دارم میرم سراغ کارایی که گذاشته بودم واسه بعد از دفاع. اون روز رفتم کلاس آشپزی با ماکروفر، اولین باری بود که داشتم یه چیزی واسه خونه یاد میگرفتم. کلی هم خوب بود کلاسش به نظرم. وسط کلاس سیگما پی ام داد که از سرکار آژانس گرفته و رفته خونه (ماشین دست من بود)، گفت سرماخورده و حالش خوب نبوده. مدیونید اگه فکر کنید ناراحت شدم! تا فهمیدم سرماخورده ذوق کردم!!! سریع تو ذهنم برنامه ریزی کردم که به جای کیک، برم براش سوپ درست کنم! حالا انگار بلدم. به خانمه بغل دستیم گفتم شما سوپ شیر و قارچ بلدید؟ گفت بله، من عاشق سوپم. کلی مدل بلدم. گفتم پس میشه دستورشو برام بنویسید؟ اونم نوشت. البته کلی چیز میز اضافه داشت، مثل کرفس و کدو اینا که من دوس نداشتم تو سوپ باشه، ولی همون مراحلشو که فهمیدم خودش خیلی خوب بود. کلاس که تموم شد بدیو بدیو رفتم از سر کوچه، هویج، قارچ، جعفری و لیمو ترش خریدم با شیر. رفتم خونه و پرسیدم ازش که چیا خورده و گفت عسل آبلیمو خورده ولی آبلیمو تازه نباشه فایده نداره که. منم لیمو ها رو نشونش دادم و یه عسل آبلیموی دبش براش درست کردم و رفتم حموم تا یه کم بخوابه. بعدش اومدم و قارچا رو شستم و هویجا رو هم شستم و رنده کردم. قارچا رو خورد کردم و این وسط یه بسته گوشت و یه سینه مرغ گذاشتم بیرون که یخش باز بشه. بعد مرغ رو با یه پیاز کوچیک پختم و تو این فاصله یه کم جعفری پاک کردم. مرغ رو ریش ریش کردم و با هویج گذاشتم یه کم بپزه و بعد جوپرک و قارچ رو اضافه کردم با شیر و کره. گوشته هم یخش باز نشد و دیگه سیگما هم اومد و زودپز رو آورد و زنگ زدیم از مامان پرسیدیم کاراییشو (حال نداشتیم بخونیم منوالشو)، و گوشت رو با یه عالمه آب گذاشتیم بپزه 50 دقیقه. باقالی رو هم از فریزر درآوردم و شروع کردم به پختن شویدباقالی پلو، البته با پلوپز. سوپ حاضر شد و این وسط داماد سیگماینا هم یه سر اومد و اونم حال ندار بود و به زور یه بشقاب سوپ هم به خوردش دادیم بسی خوشمزه شده بود سوپ. تایم زودپز که تموم شد دیدم یه خروار آب داره گوشته!!! کلیش رو خالی کردم تو یه ظرفی که تو فریزر نگه دارم واسه سوپ های بعدی. بقیه ش رو هم زیرگازو زیاد کردم تا کم شه آبش. خوب شد آخرش. زعفران و نمک هم بهش زدم و پلو هم حاضر شد و میز رو چیدم. بسی ذوق کردم که واسه اولین بار تونستم دو تا غذا رو با هم درست کنم. سیگما هم کلی تعریف کرد و عکس غذا رو واسه مامانامون فرستادیم. مامانش کلی خوشحال شدن از اینکه هوای پسرشون رو داشتم و تیمارش کردم. بعدشم قرار شد سیگما فردا نره سرکار و استراحت کنه. واسه همین تا 4.5 صبح بیدار موندیم و با هم فیلم بت من علیه سوپرمن رو تماشا کردیم یادتونه که من اصلا فیلم بین نبودم؟ سیگما هم نبود. ولی حالا داریم فیلم بین میشیم. هفته ای یه فیلم سینمای جهان و یه فیلم سینمای ایران رو با هم میبینیم. بیشتر سعی می کنیم فیلمای پرطرفدار و جدید رو ببینیم.

خلاصه داشتم می گفتم. دیگه در یکی دو روز بعدش هم هی به سیگما سوپ و عسل آبلیمو دادم تا خوب خوب شد. بعدش خودم مریض شدم. سیگما رفت برام لیموشیرین خرید و با غذاساز چند بار برام آب لیموشیرین گرفت و با سوپای مامانا، منم خوب خوب شدم. اولین باری بود که سرماخوردگی سختم، زودی خوب شد بدون دکتر رفتن.

گفتم زودپز و غذاساز، یاد یه چیزی افتادم که میخواستم بگم اینجا. ما همون اول که رفتیم خونمون، تصمیم گرفتیم از همه وسیله هایی که داریم استفاده کنیم. خب بتا و گاما هی می گفتن که کلی چیز میز خریدن تو جهیزیه و فلان چیزا رو تا حالا استفاده نکردن و اینا. حتی یادمه که بتا یکی دو سال اول ماشین ظرفشوییش رو هم راه ننداخته بود حتی. خلاصه با این پیش زمینه، ما دو روز بعد از عروسی، دستگاه آبمیوه گیریمون رو آوردیم و باهاش آب سیب گرفتیم. همه سیبایی که از عروسی مونده بود رو آبشو گرفتیم و خوردیم. با سری مخلوط کن غذاساز هم هی شیرموز درست می کردیم. اینا رو همون دو روز اول راه انداختیم. بعدش نوبت ماشین لباسشویی بود که اونم سر ده روز استفاده کردیم. خلاصه کم کم همه چیز رو آوردیم وسط و دیگه الان چیزی نمونده که استفاده نکرده باشیم. روزایی که ظرف زیاد کثیف می کنیم ماشین ظرفشویی روشن می کنیم. حتی از بخارشو هم استفاده کردیم چند روز پیش. آهان، یه چیز مونده، هنوز از ساندویچ ساز استفاده نکردم، یادم باشه آشپزی بعدیم اون باشه. و دستگاه طی هم مونده. اونو هم باید بیاریم وسط. لذت داره سر و کله زدن با این وسایل و یادگرفتن کار باهاشون. دیگه اینجوری.

خونه مون این چند وقت خیلی سرد بود. اساسی ها. من با جوراب و شلوار بلند و لباس آستین بلند و سوییشرت تو خونه میگشتم. دیشب بالاخره رفتیم سر وقت شوفاژها و راه انداخته بودنشون و سیگما همه رو هواگیری کرد و خونمون گرم شد. یه گرمای لذت بخش اومد تو خونه...

دیروز هی مونده بودم که برم خونه مامانینا یا نرم. تصمیم گرفتم نرم و زنگ بزنم به نمایندگی ترازومون. (ترازوی آشپزخونه رو از دیجی کالا گرفته بودم و خراب بود. فرستاده بودم به نمایندگیش که درستش کنن). باهاش هماهنگ کردم که امروز ترازو رو بفرسته برامون. نت هم قطع بود و من نشستم سر مرتب کردن عکسام و فایلای کامپیوترم و بک آپ گرفتن ازشون. یهو مسئول سرشماری اومد در واحدمون رو زد و کلی حال کردم که وقتی بودم اومده. کدآماری ای که از ثبت نام اینترنتیش سیو کرده بودم رو با کدپستی بهش دادم و کلی حال کرد که انقدر سریع و مرتب همه چیز رو بهش دادم و رفت. ترازو رو هم برامون آوردن صحیح و سالم با کلی اشانتیون دفتر قلم کنارش و بسی چسبید که یه روز خونه موندم و این کارام انجام شده.

چقدر حرف زدم. فکر کنم بسه دیگه، برم

+ تاریخ سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1395ساعت 02:59 ب.ظ نویسنده لاندا 7 نظر>