X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* یک روز با مامان - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

دو روز از موعد تحویل لباس عروس گذشته بود و هنوز نرفته بودم بگیرم. وقت نکرده بودم. صبح با مامان رفتیم. مزون توی طرح اصلی بود و نمیشد با ماشین بریم. ولی با ماشین رفتیم نزدیکاش پارک کردیم و با اتوبوس رفتیم مزون. دو ساعتی معطل شدیم تا بالاخره لباس رو بهم داد و تنم کرد. عالی شده بود. مامان رو صدا کرد که بیاد ببینه. تا منو دید چهره ش پر شد از ذوق و بغلم کرد و بوسم کرد. خیلی لذت بخش بود... خدا رو شکر اصلاح احتیاج نداشت. فقط گفتم به دنباله ش یه بندینک بدوزه که بتونم تو خیابون اینا، زیر لباسو بگیرم بالا. بعدش هم تور سر گرفتم و یه دربست گرفتیم تا ماشین. ساعت 2:15 بود و من 3.5 باید میرفتم دندون پزشکی که دیروزش دندونم رو پر کرده بود، تا اضافه دندون رو برام کوتاه کنه. تو این فاصله میتونستیم نهار بخوریم. خب کم پیش میومد که با مامان برم اونورا، پس چی بهتر از این بود که دوتایی با هم بریم خانه کوچک؟ رفتیم و دوتا از خوشمزه هاش رو که دوس دارم، جوجه چینی و پنه مرغ و قارچ رو سفارش دادم و چقدرم که مامان پسندید. فقط مجبور شد رژیمشو بشکنه بعدش رفتیم دندون پزشکی و دندونم رو کوتاه کرد و خوب شد. از اونجا رفتیم لونای با هم. مامان ذوق خونه م رو می کنه. خونه تمیز و مرتب و خیلی کیف میده. گفتم چیدنش تموم شد؟ دو تا مهمونی بزن برقصی خانومانه هم گرفتم توش تازه دوستمم دعوت کردم و اومد و یه کم ازش پذیرایی کردم و خدافظی کردم ازش، داره میره ایتالیا. تازه یه شب هم من و بیتا و سیگما تو خونه خوابیدیم و حتی حموم و حوله م رو هم افتتاح کردم. آخه قرار بود شنبه صبح بریم باغ و عکسای اسپرتمون رو بندازیم و مسیر باغ به لونای نزدیک تر بود تا خونه ما. این بود که همون لونای خوابیدیم با بیتا. ولی خب تختمون رو افتتاح نکردیم.

خلاصه داشتم می گفتم. مامان یه چرت خوابید و من اینترنت خونه رو وصل کردم بالاخره. انقدر حال داد که. کلی از عکسای اسپرتمون رو هم همونجا واسه بتا فرستادم. بعدش دیگه با مامان رفتیم خونه بتا. یعنی کل شهر رو گشتیم ما تو یه روز  خونه ی بتا من لباس عروسم رو پوشیدم و تیلدا هم لباس عروس کوچولوش رو پوشید و دنباله ی لباسم رو می گرفت. قربونش بره خاله. عشق منه   با هم کیک خوردیم و دیگه ترکوندیم تو یه روز از بس چیز میز خوردیم! ساعت 8.5 هم بالاخره رفتیم خونمون و یه روز خوب رقم خورد برامون کنار مامان

+ تاریخ سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395ساعت 07:29 ب.ظ نویسنده لاندا 2 نظر>