X
تبلیغات
رایتل
Daisypath Friendship tickers
وبلاگicon
*روزهای لاندا* تعطیلات پرکار عید فطر - روزهای لاندا

خرید ساعت مچی

|

کد قفل کردن راست کلیک

کل هفته قبل رو رفتم آرایشگاه دیدم، آخرین روز ماه رمضون، زبون روزه، با مامان رفتیم گاندی پارچه بگیره و کلی هم آرایشگاه دیدیم و آخر همونی که تو پست قبل گفتم رو رزرو کردیم. بسی هم خوشحالم. یه روز هم تست میکاپ داره و این خیلی خوشحالم میکنه. یادمه آلما، تو وبلاگ کفتر چاهی یک جفت، قبل عروسیش تست آرایش داشت، از همون چند سال پیش هی دلم میخواست برم یه جایی که قبلش تست کنه و اینجوری مطمئن شم، اما هیچ جایی این کارو نمی کرد. اینجا اولین جایی بود که خودشون گفتن این کارو می کنن، قبل از اینکه من بپرسم. و خب این خیلی راضیم میکنه. ضمن اینکه کار خانمه رو هم خیلی قبول دارم. خدا کنه خوب باشه همه چیز.

کل این سه روز تعطیلی هم صبح تا عصر خرید بودم و عصرا هم کارای خونه جدید. کلییییییییی وسایل خورده ریز خونه خریدم. چهارشنبه صبح عید فطر، من و مامان و بابا رفتیم مولوی و دم کنی و سری های لیف و نمیدونم چای صاف کن و انواع ژله ها و  از این خورده ریزا خریدیم. بعدش ساعت 4 نهار رفتیم فودکورت و این اولین باری بود که ماماینا فودکورت میومدن و خوشحال بودم که راضی بودن. لیندو هم حراج گذاشته بود و من که خریدام تکمیل بود، ولی یه سر زدیم و چنتا خورده ریز و گلدون اینا گرفتیم. بعدش رفتم خونه دوش گرفتم و کلی از وسایلی که گوشه اتاقم بود رو بار زدیم با بابا و من خودم با ماشین رفتم خونه جدید. اسم خونمون رو گذاشتم لونای. لونایِ لاندا و سیگما سیگما و باباش اونجا بودن و داشتن آیینه و جاصابونی و بند و بساط حموم رو وصل می کردن. منم اولین وسایل رو بردم. قرآن عقدمون اولین چیزی بود که بردم. بابا میگفتن آیینه هم ببر، ولی دردسر داشت، یادم افتاد که آیینه دسشویی رو خودم تحویل گرفته بودم و برده بودم. اون میشه آیینه (البته یادتونه که اولین روزی که خانواده سیگما خونه رو تحویل گرفته بودن، یه آیینه و قرآن کوچولو برده بودن). خلاصه اون چنتا کارتن رو از ماشین خالی کردیم و من وایستادم کمک سیگما و با آچار آلن پیچ باز می کردم و حال می کردم شام هم رفتیم خونه سیگماینا و بعد اومدم خونمون خوابیدم.

پنج شنبه صبح، باز با مامان و بابا رفتیم مولوی باز و دیگه آخرین خورده ریزا یعنی دمپاییای حموم دسشویی، سبد حموم و سطل آشغال پذیرایی و اتاق و اینا رو هم خریدیم و خسته و مرده داشتیم میرفتیم خونه که سیگما گفت من لاله زارم، بیا با هم لوستر انتخاب کنیم. من رفتم و دیدم یه لوستر آشپزخونه، تو مایه های چیزی که قبلا دیده بودیم خریدن و خوشگل بود. فکر کنم این تنها چیزی بود که خودم تو خریدش نظر ندادم والا، خسته شدم انقدر واسه همه چیز خودم رفتم خرید، ولی لذت داره. یه لوستر خوشگل واسه پذیراییمون پسندیدیم و خریدیم. دوباره ساعت 4.5 رفتیم خونه سیگماینا نهار خوردیم. حالا من از صبح خیلی له طور بیرون بودم و نه ذره ای آرایش داشتم و نه همراهم بود. فقط عطر همراهم داشتم ،  لباس راحت هم حتی نداشتم، ولی به خاطر مسافتا مجبور شدم همینجوری برم دیگه. سیگما و باباش رفتن لونای و آهنگر اومده بود که بالکن رو حفاظ بزنه و آکاردئونی هم واسه در بذاره. ما هم  عصر رفتیم لونای و با سیگما رفتیم تعدادی قفل کتابی و توپی در و باربیکیو خریدیم. تا شب هم سیگما و باباش ریسه های سقف و لوستر آشپزخونه رو نصب کردن و منم نشستم رخت آویز لباس خیسا! رو سرهم کردم و پیچ و مهره ش کردم. لذت داشت. تا 11 شب لونای بودیم و بعد رفتیم خونه سیگماینا شام خوردیم و اومدیم خونه ما خوابیدیم.

جمعه صبح من و سیگما رفتیم حسن آباد، واسه خریدن زیر تلویزیونی. دست گذاشتیم رو گرون ترینش و آقاهه هم هیچی تخفیف نداد! ما هم خریدیمش! خنگیم قشنگ. آخه دلمونو برده بود، دیگه نتونستیم مقاومت کنیم بعد میز به اون گندگی و سنگینی رو گذاشتیم تو ماشین خودمون دیگه جا نبود من بشینم. صندلی جلو تو حلق داشبرد بود، ولی به زور نشستم! از همونجا رفتیم منوچهری که چمدون بخریم. اولین مغازه 3 رنگ گذاشته بود. فانتزی من همیشه این بود که چمدونم قرمز قرمز باشه و تو سفرای خارجی، رو اون ریلا، از دور ببینمش و ذوق کنم! ولی مامان و سیگما می گفتن قرمز زود کثیف میشه و خوب نیس. دیگه به بنفش رضایت داده بودم. رفتیم تو و آقاهه انقدر از چمدونه تعریف کرد که شیفته ش شدیم. ولی خب قرار بود قرمز نخریم. هر چند که رنگ قرمزش دقیقا همونی بود که میخواستم. گفت اینا آبی و سبز لجنی و قرمز و بادمجونی داره. گفتیم خب بادمجونیشو بده، گفت تموم شده! و از اونجایی که قبلش داشت از کثیف نشدنشون هم کلی تعریف می کرد، سیگما گفت قرمزشم میشه بگیریم و گرفتیم. همون مغازه اول بعد رفتیم لاله زار دوباره و دنبال لوستر اتاق خواب بودیم. لوستر کریستال سفید میخواستیم، از اونایی که آتلیه نامزدیمون داشت. بالاخره یافتیمش، سفید با شِید گل گلی. واسه اون اتاق هم لوستر سفید فلزی خریدیم با ساعت سفید غیرتیک تاکی! کلماتم منو کشته همه رو بار ماشین کردیم و به سختی، سه باره 4.5 رفتیم خونه و نهار خوردیم. بعد بدیو بدیو رفتیم آتلیه سالن عروسیمون رو دیدیم و حالا معلوم نیس بریم همونجا یا نه. بعدشم رفتیم بارها رو خالی کردیم تو لونای و پیش به سوی خونه لانداینا. شب بچه ها هم اینجا بودن و دور هم بودیم و خریدامو نشونشون دادم.

کارامون یکی یکی تیک خورد و پرونده این 3 روز کار سخت بسته شد. هنوز البته و بالطبع کلی کار مونده. خرید پرده ها و حوله ها و لوازم ارایش و کت شلوار داماد و .... اوووه، تمومی نداره که.

امروزم با مامان رفتیم لباس پاتختیمو که پارچشو روز بله برون برام آورده بودن رو دادم بدوزن. خدا کنه خوشگل بدوزه خانمه. من تا حالا لباس ندادم بدوزن برام

این وسطا کارای پروژه هم هست که حال ندارم بگم دیگه

+ تاریخ یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395ساعت 02:23 ب.ظ نویسنده لاندا 7 نظر>